واجب از وى بيفتد . » و اين محال [ 1 ] است .
و اما شرط دوم و آن دستورى سلطان خواستن و منشور حسبت نبشتن بود ، و اين شرط نيست ، كه بزرگان سلف خود بر سلطانان و خلفا حسبت كردهاند ، و حكايت آن دراز شود .
و حقيقت اين مسئله بدان معلوم شود كه درجات حسبت بشناسى .
و حسبت را چهار درجه است :
درجهء اول - پند دادن است و ترسانيدن به خداى - تعالى ، و اين خود بر همهء مسلمانان واجب است ، به منشور چرا حاجت آيد ؟ كه فاضلترين عبادات آن است كه سلطان را پند دهند و به خداى - تعالى - بترسانند .
درجهء دوم - سخن درشت است چنان كه گويد : « يا فاسق ، يا ظالم ، يا احمق ، و يا جاهل ، از خداى نترسى كه چنين كنى ؟ ! » و اين سخنها همه راست است در حق فاسق و راست گفتن را به هيچ منشور حاجت نبود .
درجهء سوم - آنكه به دست منع كند : خمر بريزد و رباب بشكند و دستار ابريشمين از سر برگيرد ، و اين همه همچون عبادت است و واجب است . و هر چيز كه در باب اول روايت كرديم دليل كند بر آنكه هر كه مؤمن است وى را اين سلطنت داده - است شرع بىدستورى سلطان .
درجهء چهارم - آن است كه بزند و به زدن بيم كند ، و باشد كه چون آن قوم در مقابله آيند و به مدد حاجت افتد قومى را جمع كند . و اين باشد كه به فتنه ادا كند [ 2 ] - چون بىدستورى سلطان باشد : اولىتر آن بود كه اين بىدستورى سلطان نبود .
هامش
[ 1 ] محال ، بىاصل ، باطل .
[ 2 ] منجر شود .