تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كيمياى سعادت ( فارسى ) — صفحة 491

مساهمون:

ص٤٩١
پس معنى يگانگى اين بود كه چون جز حق - تعالى - را نبيند گويد : « خود همه اوست ، و من نه‌ام . » يا گويد كه « من خود اوام » . و گروهى از اينجا غلط كرده‌اند و از اين به حلول عبارت كرده‌اند و گروهى به اتحاد عبارت كرده‌اند . و اين همچنان باشد كه كسى هرگز آيينه نديده باشد ، در وى نگرد ، صورت خويش بيند ، پندارد كه وى در آيينه فرود آمده ، يا پندارد كه آن صورت خود صورت آيينه است - كه صفت آيينه خود آن است كه سرخ و سفيد بنمايد . اگر پندارد كه در آيينه فرود آمد ، اين حلول بود ، و اگر پندارد كه آيينه خود صورت وى شد ، اين اتحاد بود ، و هر دو غلط است ، بلكه هرگز آيينه صورت نشود ، و صورت آيينه نشود ، ليكن چنان نمايد ، و چنان پندارد كسى كه كارها تمام نشناخته بود . و شرح اين در چنين كتاب دشوار توان گفت ، كه علم اين دراز بود .

مقام دوم چون از فهم فارغ شد ، حالى است كه پديدار آيد ، كه آن را وجد گويند .

و وجد يافتن بود . و معنى آن بود كه حالتى يافت كه پيش از اين نبود . و در حقيقت آن حالت سخن بسيار است كه آن چيست ؟ و درست اين است كه آن يك نوع نبود ، بلكه آن را انواع بسيار بود . اما دو جنس باشد : يكى از جنس احوال بود و ديگر از جنس مكاشفات .

اما احوال

چنان بود كه صفتى از آن وى غالب شود ، و وى را چون مستى گرداند . و آن صفت گاه شوق بود ، و گاه خوف بود ، و گاه آتش عشق بود ، و گاه طلب بود ، و گاه اندوهى بود ، و گاه حسرتى بود ، و اقسام اين بسيار است . اما چون غالب شود آن آتش در دل ، دود آن بر دماغ شود ، و حواس وى را غلبه كند تا [ 1 ] نبيند و نشنود چون خفته ، يا اگر بيند و شنود از آن غايب و غافل ماند چون مست .
هامش
[ 1 ] تا ، كه ، در نتيجه .
كيمياى سعادت ( فارسى ) — صفحة 491 | الغزالي