تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كيمياى سعادت ( فارسى ) — صفحة 490

مساهمون:

ص٤٩٠
صفات نقص است و تغيّر است در حقّ خويش و نفس خويش فهم كند ، و هر چه جلال و جمال وجود است در حقّ حق - تعالى - فهم كند . اگر اين سرمايه ندارد از علم ، زود در كفر افتد و نداند . و بدين سبب است كه خطر سماع بر دوستى حق - تعالى - عظيم است .

درجهء دوم آن باشد كه از درجهء مريدان در گذشته باشد

و احوال و مقدمات باز پس كرده باشد [ 1 ] و به نهايت آن حال رسيده باشد كه آن را فنا گويند و نيستى گويند چون اضافت كنند با هر چه جز حق است ، و توحيد گويند و يگانگى گويند چون به حق اضافت كنند . و سماع اين كس نه بر سبيل فهم معنى باشد ، بلكه چون سماع به وى رسد ، آن حالت نيستى و يگانگى بر وى تازه گردد و به كليّت از خويشتن غايب شود و از اين عالم بىخبر شود و باشد كه اگر به مثل در آتش افتد خبر ندارد . چنان كه شيخ أبو الحسن نورى ( ره ) در سماع در دويد به جايى كه نى بريده بودند از كشت ، و همه پاى وى مىبريد و وى بىخبر . و سماع اين [ 2 ] تمام‌تر بود . اما سماع مريدان به صفات بشريت آميخته باشد . و اين آن بود كه وى را به كليّت از خود فرا ستاند ، چنان كه آن زنان كه يوسف ( ع ) را ديدند ، همه خود را فراموش كردند و دست ببريدند . بايد كه اين نيستى انكار نكنى و گويى [ 3 ] كه « من وى را مىبينم ، وى چگونه نيست شده است ؟ » كه وى نه آن است كه تو مىبينى ، كه آن [ 4 ] شخص است و چون بميرد هم مىبينى و وى نيست - گشته [ 5 ] . حقيقت وى ، آن معنى لطيف است كه محل معرفت است . چون معرفت همهء چيزها از وى غايب شد ، همه در حقّ وى نيست گشت و چون از خود نيز بىخبر گشت ، در حقّ خويش نيست شد ، و جز ذكر حق - تعالى - نماند : هر چه فانى بود ، بشد [ 6 ] و باقى بماند .
هامش
[ 1 ] پشت سر گذاشته باشد . [ 2 ] اين چنين كس . [ 3 ] و گويى . . . ، كه در نتيجه بگويى . . . [ 4 ] آنكه تو مىبينى . [ 5 ] زيرا آنچه تو مىبينى شخص ( كالبد ) است ( نه حقيقت انسانى او ) و پس از مرگ هم آن كالبد را مىبينى و حال آنكه او نيست گشته است . [ 6 ] شد ، رفت .