تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كيمياى سعادت ( فارسى ) — صفحة 485

مساهمون:

ص٤٨٥
هر كو به خرابات نشد بىدينست * زيرا كه خرابات اصول دينست
ايشان از اين خرابات خرابى صفات بشريت فهم كنند كه اصول دين آن است كه اين صفات كه آبادان است خراب شود ، تا آنكه ناپيداست در گوهر آدمى ، پيدا آيد و آبادان شود . و شرح فهم ايشان دراز بود ، كه هر كسى را در خور نظر خود فهمى ديگر باشد ، و ليكن سبب گفتن اين آن است كه گروهى از ابلهان و گروهى از مبتدعان بديشان تشنيع همىزنند كه « ايشان حديث صنم و زلف و خال و مستى و خرابات مىگويند و مىشنوند ، و اين حرام باشد » و مىپندارند كه اين خود حجّتى عظيم است كه بگفتند ، و طعنى منكر است كه بكردند ، كه از حال ايشان خبر ندارند . بلكه سماع ايشان خود باشد كه بر معنى بيت نباشد ، كه بر مجرّد آواز باشد ، كه بر آواز شاهين خود سماع افتد ، اگر چه هيچ معنى ندارد . و از اين بود كه كسانى كه تازى ندانند ، ايشان را بر بيتهاى تازى سماع افتد ، و ابلهان مىخندند كه « وى خود تازى نداند ، اين سماع بر چه مىكند ؟ » و اين ابلهان اين مقدار ندانند كه اشتر نيز تازى نداند ، و باشد كه به - سبب الحان و سراييدن عرب بر ماندگى [ 1 ] چندان بدود به قوّت سماع و نشاط با بار گران ، كه چون به منزل رسد و سماع فروگذارند در حال بيفتد و هلاك شود . بايد كه اين ابلهان با اشتر جنگ و مناظره كنندى كه « تو [ 2 ] تازى ندانى ، اين چه نشاط است كه در تو پيدا مىآيد ؟ » و باشد نيز كه از آن بيت تازى چيزى فهم كند كه نه معنى آن بود ، و ليكن چنان كه ايشان را خيال افتد . كه نه مقصود ايشان تفسير شعر است . يكى مىگفت : « ما زارنى في النّوم الّا خيالكم [ 3 ] . » صوفيى حال كرد ، گفتند : « اين حال چرا كردى ، كه خود ندانى كه وى چه مىگويد ؟ » گفت : « چرا ندانم ! مىگويد : ، ما زاريم . ، راست مىگويد ، همه زاريم و فرومانده‌ايم و در خطريم . »
هامش
[ 1 ] برماندگى ، با خستگى . [ 2 ] نسخه بدل : ته . [ 3 ] در خواب جز خيال شما همدميم نيست .