به چهار شرط :
اول آنكه در وقت گزارد ، اگر قضا شود درست آن است كه قصر نشايد .
دوم آنكه نيّت قصر كند . اگر نيّت تمام كند يا در شك افتد كه نيّت تمام كرد يا نه ، لازم آيد كه تمام بكند .
سوم آنكه به كسى اقتدا نكند كه وى تمام مىكند [ 1 ] . اگر كند وى را نيز لازم آيد كه تمام كند ، بلكه اگر گمان برد كه امام مقيم است و تمام خواهد - كرد يا در شك بود ، وى را تمام كردن لازم آيد ، كه مسافران را باز نتوان دانست [ 2 ] . اما چون داند كه مسافر است ، اگر در شك بود كه امام قصر خواهد كرد ، وى را روا بود كه قصر كند چون امام قصر كند ، كه نيت پوشيده بود ، و دانستن آن شرط نتوان كرد .
چهارم آنكه سفر دراز بود و مباح . و سفر بندهء گريخته ، و سفر كسى كه به راه زدن شود يا به طلب ادرار حرام شود يا بىدستورى مادر و پدر مىشود حرام بود و رخصت در وى روا نباشد ، و همچنين كسى كه از وامخواه بگريزد - و دارد كه بدهد . و در جمله ، سفر براى غرضى بود و چون آن غرض كه باعث اوست حرام است ، سفر حرام بود .
و سفر دراز آن بود كه شانزده فرسنگ بود ، در كم از اين قصر نشايد . و هر فرسنگى دوازده هزار گام بود . و اول سفر آن بود كه از عمارت [ 3 ] شهر بيرون شود - اگر چه از خراب و بوستانها بيرون نشده باشد - و آخر سفر آن بود كه با عمارت وطن رسد يا در شهرى ديگر كه عزم اقامت
هامش
[ 1 ] كه وى نماز را تمام مىگزارد نه شكسته .
[ 2 ] باز شناختن مسافر از مجاور ميسر نيست .
[ 3 ] عمارت ، آبادى ، آنجا كه بناهاى شهر برپاست .