سفر سوم گريختن بود از چيزى كه مشوّش دين باشد ، چون جاه و مال و ولايت و شغل دنيا .
و اين سفر فريضه بود در حقّ كسى كه رفتن راه دين بر وى ميسّر نباشد با مشغلهء دنيا ، كه راه دين به فراغت توان يافت ، و هر چند كه آدمى هرگز فارغ نتواند بود از ضرورت حاجات خويش و ليكن سبكبار تواند - بود ، و قد نجا المخفّفون ، سبكباران رستهاند ، اگر چه بىبار نهاند . و هر - كه را حشمت و معرفت پديد آيد غالب آن بود كه وى را از حقّ مشغول - كند [ 1 ] .
سفيان ثورى مىگويد كه « اين روزگار بد است ، خامل [ 2 ] و مجهول را بيم است تا به معروف چه رسد ! روزگار آن است كه هر كجا تو را بشناختند از آنجا بگريزى و به جايى ديگر شوى كه تو را نشناسند . » و هم وى را ديدند كه انبانى در پشت داشت و مىشد ، گفتند : « كجا مىشوى ؟ » گفت : « به فلان ديه كه طعام ارزانتر مىدهند ، آنجا مىشوم . » گفتند : « چنين روا مىدارى ؟ » گفت :
« هر جاى كه معيشت فراختر بود آنجا رويد كه آنجا دين به سلامتتر بود و دل فارغتر باشد . » و إبراهيم خواصّ ( ره ) به هيچ شهر بيش از چهل روز مقام - نكردى .
سفر چهارم تجارت بود در طلب دنيا .
و اين سفر مباح است . و اگر نيّت آن باشد تا خود را و عيال خود را از روى خلق بىنياز دارد ، اين سفر طاعت باشد ، و اگر زيادت دنيا طلب مىكند - براى تفاخر و تجمّل - اين سفر در راه شيطان است . و غالب آن بود كه اين كس همه عمر در رنج سفر باشد ، كه زيادت كفايت را نهايت پديد نيست ، و آنگاه به آخر راه بر وى ببرند يا مال ببرند يا جايى غريب بميرد و سلطان مال برگيرد ، و نيكوترين آن بود [ 3 ] كه وارث برگيرد و در هوا و شهوت خويش خرج كند و از وى ياد نيارد و تا تواند وصيت وى به جاى نيارد و وام او را نگزارد : و بال
هامش
[ 1 ] از حق به ديگرى مشغول كند .
[ 2 ] خامل ، گمنام .
[ 3 ] و در بهترين حالت .