رياضت نيافته باشد ، كه خوى نيكو اصل همه رياضتها و عبادتهاست ، و بىمخالطت - پيدا نيايد ، كه خوى نيكو آن بود كه بر محالات [ 1 ] مردمان صبر كند .
و خادمان صوفيان مخالطت بدين كنند تا به سؤال كردن از عوام رعونت و كبر را بشكنند ، و به نفقهء صوفيان بخل را بشكنند ، و به احتمال كردن [ 2 ] از ايشان بدخويى از خويشتن ببرند ، و به خدمت ايشان و دعا و همّت ايشان بركت حاصل - كنند . اول كار اين بوده است ، اگر چه اكنون نيّت و انديشه بگرديده است ، و بعضى را مقصود مال و جاه شده است . پس اگر كسى رياضت يافته بود ، وى را عزلت اولىتر كه مقصود از رياضت نه آن است كه هميشه رنج مىكشد - چنان كه مقصود از دارو تلخى نيست ، بلكه آن است كه علّت بشود [ 3 ] ، چون بشد ، هميشه خود را در تلخى دارو داشتن شرط نيست - بلكه مقصود وراى رياضت است و آن حاصل كردن انس است به ذكر حق - تعالى . و مقصود از رياضت آن است كه هر چه وى را شاغل است از انس [ 4 ] ، از خويشتن دور كند تا بدان پردازد . و بدان كه چنان كه رياضت كردن لا بدّ [ 5 ] است ، رياضت دادن و تأديب - كردن ديگران هم از كار دين است ، و اين با عزلت راست نيايد ، بلكه شيخ را از مخالطت با مريدان چاره نباشد و عزلت وى از ايشان شرط نبود . و ليكن چنان كه از آفت ريا و طلب جاه حذر بايد كرد علما را ، شيوخ را نيز حذر بايد - كرد . چون به شرط باشد مخالطت ايشان اولىتر از عزلت .
آفت چهارم آن است كه در عزلت ، باشد كه وسواس غلبه كند
و باشد كه دل نفور شود از ذكر و ملال گيرد ، و اين جز به مؤانست با مردمان برنخيزد . و ابن عباس ( رض ) مىگويد كه « اگر از وسواس نترسمى [ 6 ] با مردمان ننشينمى [ 7 ] . » و على بن أبي طالب ( رض ) گويد كه راحت دل از دل باز مگيريد كه چون دل را به يك بار اكراه كنيد نابينا شود .
پس بايد كه هر روزى يك ساعت كسى باشد كه به مؤانست وى استراحتى
هامش
[ 1 ] محالات ( ج محال ) ، بيهودهها .
[ 2 ] احتمال كردن ، تحمل كردن .
[ 3 ] بيمارى برود .
[ 4 ] هر چه وى را از انس به حق تعالى باز مىدارد .
[ 5 ] لا بد ، ناگزير .
[ 6 ] نترسمى ، ننشينمى ( « ى » شرط و جواب شرط ) .
[ 7 ] نترسمى ، ننشينمى ( « ى » شرط و جواب شرط ) .