خداى - تعالى - از من خشنود هست ؟ » وحى آمد كه « خشنود نيستم از وى . » پس بيرون آمد و به بازارها شدن گرفت و با خلق مخالطت كرد و با ايشان مىنشست - و مىخاست و طعام مىخورد و در بازار مىرفت ، وحى آمد كه « اكنون خشنودى من بيافت . » پس بدان كه باشد كه كسى عزلت از تكبّر كند ، كه ترسد كه در مجامع و محافل وى را حرمت ندارند يا ترسد كه نقصان وى - يا در علم يا در عمل - ببينند ، آن زاويه را پردهء نقصان خود سازد ، و هميشه در آرزوى آن باشد تا مردمان به زيارت وى آيند و به وى تبرّك نمايند و تقرّب كنند و دست وى بوسه دهند ، و اين عزلت عين نفاق باشد .
و نشان آن عزلت كه براى خداى - تعالى - باشد دو چيز باشد : يكى آنكه در زاويه هيچ بيكار نباشد : به ذكر و تفكّر مشغول باشد و به علم و عبادت مشغول بود ، و ديگر آنكه زيارت مردمان را كاره باشد كه به نزديك وى شوند ، مگر كسى را كه از وى فايدهء دينى باشد .
بو الحسن حاتمى از خواجگان طوس بود ، به سلام خواجه أبو القاسم گرگانى شد ( ره ) - و وى از اولياى بزرگ بود . عذر خواستن گرفت كه « تقصير مىكنم كه كمتر به خدمت مىرسم . » گفت : « اى خواجه ، عذر مخواه كه همه كس از آمدن منّت دارند [ 1 ] و ما از ناآمدن منّت داريم ، كه ما را خود از آمدن اين مهتر پرواى دل با هيچ كس نيست - يعنى ملكالموت [ 2 ] . » اميرى به نزديك حاتم اصم شد ، گفت : « چه حاجت دارى ؟ » گفت : « آنكه نه تو مرا بينى و نه من تورا بينم . » و بدان كه در زاويه نشستن براى آنكه تا مردمان تعظيم كنند جهلى بزرگ است : كه اقلّ درجات آن است كه بداند كه از كار وى هيچ چيز به دست خلق نيست ، و بداند كه اگر بر سر كوه رود عيب جوى بگويد كه « نفاق مىكند » ، و اگر در خرابات رود ، آنكه دوست و مريد وى باشد ، گويد كه « راه ملامت [ 3 ] مىرود تا
هامش
[ 1 ] منت داشتن ، ممنون بودن .
[ 2 ] ملكالموت ، فرشتهء مرگ ( عزرائيل ) .
[ 3 ] راه ملامتيان ، كه ترك سلامت است تا آماج سرزنش خلق شوند و علائق همه از خلق ببرند و اعتماد به ذات احديت كنند .