تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كيمياى سعادت ( فارسى ) — صفحة 417

مساهمون:

ص٤١٧

حق دهم آنكه حرمت هر كسى به درجهء وى دارد :

هر كه عزيزتر بود ، وى را در ميان مردمان عزيزتر دارد ، و باشد كه چون جامهء نيكو دارد و اسب و تجمّل دارد ، بدان بداند كه وى گرامىتر است . عايشه ( رض ) در سفرى بود ، سفره بنهادند ، درويشى فرا گذشت ، گفت : « قرصى به وى دهيد . » سوارى فرا گذشت ، گفت : « وى را بخوانيد . » گفتند : « درويشى را بگذاشتى و توانگر را بخواندى ؟ » گفت : « خداى - تعالى - هر كسى را درجه‌اى داده است ، ما را نيز حق آن درجه نگاه بايد داشت . درويشى به - قرصى شاد شود ، و زشت بود كه با توانگر چنان كنند : چنان بايد كرد كه وى نيز شاد شود . » و در خبر است كه « چون عزيز قومى به نزديك شما آيد ، وى را عزيز داريد . » و كس بودى كه رسول ( ص ) رداى خود به وى دادى تا بر وى نشستى . و پيرزنى كه وى را شير داده بود به نزديك وى آمد ، بر رداى خود بنشاند و وى را گفت : « مرحبا يا مادر ! شفاعت كن و بخواه هر چه خواهى تا بدهم . » پس حصّه‌اى كه وى را از غنيمت رسيده بود به وى بخشيد : آن را به صد هزار درم به عثمان ( رض ) بفروخت .

حق يازدهم آنكه هر دو مسلمان كه با يكديگر به وحشت [ 1 ] باشند ، جهد - كند تا ميان ايشان آشتى افكند ،

كه رسول ( ص ) گفت : « بگويم شما را كه چيست كه از نماز و روزه و صدقه فاضل‌تر است ؟ » گفتند : « بگوى . » گفت : « صلح افكندن ميان مسلمانان . » انس ( رض ) گويد كه : رسول ( ص ) روزى نشسته بود ، بخنديد . عمر ( رض ) گفت : « پدر و مادرم فداى تو باد ! از چه خنديدى ؟ » گفت : دو مرد از امّت من به - قيامت پيش ربّ العزّه به خصومت [ 2 ] به زانو در افتند ، يكى گويد : « بار خدايا ، بر من ظلم كرده است ، انصاف من از وى بستان . » خداى - تعالى - گويد : « حق وى بده . » گويد : « بار خدايا ، حسنات من همه خصمان من بردند و مرا هيچ چيز
هامش
[ 1 ] وحشت ( مقابل انس ) ، رميدگى . [ 2 ] خصومت ، داورى .