تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كيمياى سعادت ( فارسى ) — صفحة 408

مساهمون:

ص٤٠٨
جملهء مستهزيان باشد به آيات حق - تعالى . » پس نشان رغبت دين آن بود كه از چنين چيزها منّت دارد ، و خداى مىگويد :
وَ لكِنْ لا تُحِبُّونَ النّاصِحينَ
[ 1 ] ، اندر صفت دروغ‌زنان و هر كه ناصح را دوست ندارد از آن بود كه رعونت و كبر بر دين وى غلبه دارد . و اين همه جايى باشد كه آن كس عيب خويش بنداند . و چون داند پند بايد كرد به تعريض ، و آشكارا نبايد كرد . و اگر آن عيب بدان بود كه در حق تو تقصيرى كرده باشد ، اولىتر فرا پوشيدن بود و نادانسته انگاشتن ، به شرط آن كه دل متغيّر نشود در دوستى : اگر متغيّر خواهد شد عتاب كردن در سرّ اولىتر از قطيعت ، و قطيعت بهتر از وقيعت و زبان دراز كردن . و بايد كه مقصود تو از صحبت آن باشد تا خلق خود را مهذّب كنى به - احتمال كردن [ 2 ] از برادران ، نه آنكه از ايشان نيكويى كردن چشم دارى . بو بكر كتّانى ( ره ) گويد كه : « مردى با من صحبت كرد و بر دل من گران بود ، وى را چيزى بخشيدم بدان نيّت تا آن گرانى از دل من برخيزد ، برنخاست ، دست وى بگرفتم و به خانه بردم و گفتم تا كف پاى بر روى من نهد . گفت : ، البتّه ، زينهار . ، گفتم : ، لا بدّ چنين بايد كرد . ، آن‌چنان بكرد و آن گرانى از دل من برخاست . » و بو على رباطى گويد : با بو عبد اللّه رازى انباز شدم در باديه ، گفت : « امير من باشم اندر اين راه يا تو ؟ » گفتم : « تو . » گفت : « بايد كه به هر چه گويم طاعت مىدارى » گفتم : « سمعا و طاعة . » گفت : « آن توبره بياور . » بياوردم و زاد و جامه هر چه هر دو داشتيم در آنجا نهاد و بر پشت آويخت و همىبرد . هر - چند كه گفتم : « مرا ده ، كه مانده شوى . » گفت : « نه با تو بگفتم كه اميرى مراست . تو فرمانبردار باش . » ديگر شب باران آمد : تا روز وى بر پاى بايستاد و گليمى زبر من مىداشت تا باران بر من مىنبارد ، و چون حديث كردمى ، گفتى : « امير منم ، تو طاعت دار . » تا با خويشتن گفتم : « كاشكى من وى را امير نكردمى . »
هامش
[ 1 ] ( قرآن ، 7 - 79 ) ، ليكن شما نيك‌خواهان را دوست نداشتيد . [ 2 ] احتمال كردن ، تحمل كردن .