حق پنجم آنكه هر چه بدان حاجتمند باشد در علم و دين ، وى را بياموزد ،
كه برادر را از آتش دوزخ نگاه داشتن اولىتر از آنكه از رنج دنيا . و اگر بياموخت و بدان كار نكرد ، بايد كه نصيحت كند و پند دهد ، و وى را به خداى - تعالى - بترساند ، و ليكن بايد كه اين نصيحت در خلوت كند تا آن شفقت باشد ، كه نصيحت كردن در ملأ فضيحت كردن باشد ، و آنچه گويد به لطف گويد نه به - عنف ، كه رسول ( ص ) مىگويد : « مؤمن آيينهء مؤمن باشد » - يعنى كه عيب و نقصان خويش در وى ببيند و بداند . كه چون برادر تو به شفقت در خلوت عيب تو با تو بگفت ، بايد كه منّت دارى و خشم نگيرى ، كه اين همچنان بود كه كسى تو را خبر دهد كه « در درون جامهء تو مارى است يا كژدمى ، خويشتن نگهدار ! » از اين خشم نگيرى و منّت دارى . و همه صفتهاى بد در تو چون مار و كژدم است و ليكن زخم آن در گور پديد آيد و زخم وى بر روح بود ، و آن صعبتر از مار و كژدم اين جهان باشد ، كه زخم وى بر تن بود .
و عمر ( رض ) گفتى : « رحمت خداى بر آن باد كه عيب من به هديه پيش من آورد . » و چون سلمان نزديك وى آمد ، گفت : « يا سلمان ، راست بگوى تا چه ديدى و چه شنيدى از احوال من كه آن را كاره بودى ؟ » گفت : « مرا عفو كن از اين حديث . » گفت : « لا بدّ است . [ 1 ] » چون الحاح كرد ، گفت : « شنيدم كه بر خوان تو نان خورش دو بهيكبار بود ، و دو پيراهن دارى ، يكى شب را و يكى روز را . » گفت : « اين هر دو نيز [ 2 ] نباشد ، ديگر هيچ چيز شنيدهاى ؟ » گفت :
« نه . » حذيفة المرعشى به يوسف اسباطنامه نبشت كه « شنيدم كه دين خويش به دو حبّه بفروختى در بازار كه چيزى خريدارى كردى ، آن كس گفت : ، دانگى ، و تو گفتى : ، به سه تسو [ 3 ] بده ، و آن كس بداد ، كه تو را مىدانست [ 4 ] و آن مسامحت براى دين و صلاح تو كرد ، قناع غفلت از سر باز كن و از خواب بيدار گرد و بدان كه هر كه علم قرآن حاصل كرد و آنگاه رغبت دنيا كرد ، ايمن نباشم كه از
هامش
[ 1 ] چاره نيست ، ناگزير است .
[ 2 ] نيز ، بيش ، ديگر ، از اين پس .
[ 3 ] تسو ، يك چهارم دانگ كه هموزن دو حبه باشد ( ترجمهء مفاتيح العلوم ) .
[ 4 ] دانستن ، شناختن .