دوستى بيرون شد - كه انديشه و تيمار وى از دل وى برخاست - اين صحبت عادتى [ 1 ] بود و اين را قدرى نباشد .
عتبة الغلام ( رض ) را دوستى بود ، گفت : « مرا به چهار هزار درم حاجت است . » گفت : « بيا و دو هزار درم بستان . » اعراض كرد و گفت : « شرم ندارى كه دعوى دوستى خدايى كنى و آنگاه دنيا را ايثار نكنى ؟ ! » و قومى را از صوفيان غمز كردند به نزديك يكى از خلفا : شمشير بياوردند تا همه را بكشند . ابو الحسين نورى در ميان ايشان بود ، از پيش فرا رفت تا وى را بكشند پيشتر . آن خليفه گفت : « چرا چنين كردى ؟ » گفت : « ايشان برادران مناند اندر دين ، خواستم كه جان خود ايشان را يك ساعت پيشتر ايثار كنم . » گفت : « كسانى كه چنين باشند ، ايشان را نتوان كشت . » همه را دست باز - گرفت .
و فتح موصلى به خانهء دوستى شد و وى حاضر نبود . كنيزك وى را گفت تا صندوقچهء وى بياورد تا آنچه خواست بر گرفت . چون باز آمد و بشنيد [ 2 ] ، كنيزك را از شادى اين آزاد كرد .
و يكى به نزديك بو هريرة ( رض ) آمد و گفت : « مىخواهم كه با تو برادرى كنم . » گفت : « دانى كه حق برادرى چيست ؟ » گفت : « نه . » گفت : « آنكه تو به زر و سيم خود از من اولىتر نباشى . » گفت : « بدين درجه نرسيدهام . » گفت :
« پس برو كه اين كار تو نيست . » ابن عمر ( رض ) گويد كه « يكى از صحابه كسى را سر بريان فرستاد ، گفت :
، آن فلان برادرم بدين اولىتر و حاجتمندتر . ، به وى فرستاد ، و آن كس به برادرى ديگر فرستاد ، و همچنين به چند دست بگشت و عاقبت باز آن اوّل رسيد . » و ميان مسروق و خيثمه برادرى [ 3 ] بود ، و هر دو اوام داشتند ، اين اوام او بگزارد - چنان كه او ندانست - او اوام اين بگزارد - چنان كه اين ندانست .
امير المؤمنين على ( رض ) مىگويد : « بيست درم در حق برادرى كنم ،
هامش
[ 1 ] عادتى : از روى عادت .
[ 2 ] آن دوست .
[ 3 ] برادرى ، اخوت ، پيمان برادرى .