بشكستند ، و خون بر وى فرومىدويد ، و مىگفت : « اللّهمّ اهد قومى فانّهم لا يعلمون . [ 1 ] » و چون در حق خود نگرد و در حق خداى - تعالى - خاموش بود ، اين مداهنت و نفاق و حماقت بود و توحيد بر وى غالب نبود ، و فسق فاسق وى را در دل وى دشمن نگرداند ، دليل ضعف ايمان و دوستى وى باشد ، چنان كه اگر كسى دوست تورا بد گويد و تو خشم نگيرى ، دليل آن باشد كه دوستى اصلى ندارد .
فصل بدان كه درجهء مخالفان حق - تعالى - متفاوت است ،
خشم و تشديد با ايشان بايد كه متفاوت بود :
درجهء اول كافراناند ،
اگر از اهل حرب باشند ، خود دشمنى ايشان فريضه است و معاملت با ايشان كشتن و بندهء گرفتن است .
درجهء دوم اهل ذمّتاند ،
دشمنى با ايشان فريضه است و معاملت با ايشان آن است كه ايشان را حقير دارند و اكرام نكنند و راه برايشان تنگ دارند در رفتن . اما دوست داشتن ايشان به غايت مكروه است و باشد كه به درجهء تحريم رسد ، كه خداى - تعالى - مىگويد :
لا تَجِدُ قوماً يُؤمِنونَ بِاللَّهِ وَ اليَومِ الاخِرِ ، يُوادّونَ مَن حادَّ - اللَّهَ وَ رَسولَهُ
[ 2 ] . و رسول ( ص ) مىگويد : « هر كه به خداى - تعالى - و به قيامت ايمان دارد ، با دشمنان خداى - تعالى - دوست نباشد . » اما ايشان را ولايت دادن و به عمل فرستادن و بر ايشان اعتماد كردن و بر مسلمانان مسلّط كردن ، استخفاف بود بر مسلمانى ، و از جملهء كبائر باشد .
درجهء سوم مبتدع بود ،
كسى كه خلق را به بدعت دعوت كند ، اظهار
هامش
[ 1 ] خداوندا امت مرا هدايت كن كه ايشان نادانند .
[ 2 ] ( قرآن ، 58 - 22 ) ، نيابى هرگز هيچ گروه كه گرويده باشند به خداى و روز رستاخيز كه دوستى مىدارند با كسى كه خلاف دارد و كژى كند با خداى و رسول او .