تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كيمياى سعادت ( فارسى ) — صفحة 385

مساهمون:

ص٣٨٥
خداوند آن ده . » سوگند خورد [ 1 ] كه « از ميراث حلال يافته‌ام . » گفت : « مرا بدين حاجت نيست . » گفت : « قسمت كن بر مسلمانان و بر مستحقّان . » گفت : « باشد كه به انصاف قسمت كنم ، كسى گويد انصاف نگاه نداشت و بزهكار گردد اين نيز نخواهم . » و آن از وى نستد . حال و سخن علما با سلاطين چنين بوده است . و چون در نزديك ايشان شدندى ، چنان بودى كه طاوس [ 2 ] شد نزديك هشام بن عبد الملك كه خليفه بود . چون هشام به مدينه رسيد گفت : « كسى را از صحابه نزديك من آريد . » گفتند : « همه - بمرده‌اند . » گفت : « از تابعيان طلب كنيد . » طاوس را نزديك وى آوردند . چون در شد ، نعلين بيرون كرد و گفت : « السّلام عليك يا هشام ، چگونه‌اى يا هشام ؟ » پس هشام خشمگين شد - عظيم - و قصد آن كرد كه وى را هلاك كند . گفتند : « اين حرم رسول ( ص ) است و اين مرد از بزرگان علماست ، اين نتوان كرد . » پس گفت : « اى طاوس ، اين به چه دليرى كردى ؟ » گفت : « چه كردم ؟ » خشم وى زيادت شد ، گفت : « چهار ترك ادب بكردى : يكى آنكه نعلين بر كنار بساط من بيرون كردى - و اين به نزديك ايشان زشت بودى ، كه پيش ايشان با موزه و نعلين ببايستى ايستاد و اكنون در سراى خلفا رسم اين است ، و ديگر آنكه مرا امير المؤمنين نگفتى و ديگر آنكه مرا به نام خواندى و به كنيت نخواندى - و اين به نزديك عرب زشت باشد ، و ديگر آنكه در پيش من بنشستى بىدستورى و دست من بوسه ندادى . » طاوس گفت : « امّا آنكه نعلين بيرون كردم پيش تو ، هر روز پنج بار پيش خداوند خويش و از آن همه خلق [ 3 ] ، بيرون كشم ، بر من خشم نگيرد ، و امّا آنكه امير المؤمنين نگفتم آن بود كه همهء مردمان به اميرى تو راضى نه‌اند ، ترسيدم كه دروغى گفته باشم ، امّا آنكه تورا به نام خواندم نه به - كنيت ، خداى - تعالى - همه دوستان خود را به نام خواند نه به كنيت ، و گفت : يا آدم ، يا داود ، يا يحيى ، يا موسى ، يا عيسى ! و دشمن را به كنيت خواند ، گفت :
تَبّتْ يَدا ابى لَهَب
[ 4 ] ، امّا آنكه دست بوسه ندادم ، از امير المؤمنين على
هامش
[ 1 ] خليفه سوگند خورد . [ 2 ] مراد طاوس بن كيسان است [ 3 ] و خداوند همهء خلق . [ 4 ] ( قرآن ، 111 - 1 ) ، زيانكار بادا دو دست بو لهب .