گرفتهاند كه امام شافعى ( رض ) مال خلفا فراستدى ، و از اين غافل باشند كه وى آن همه تفرقه كردى .
وهب منبّه و طاوس « 1 » هر دو به نزديك برادر حجّاج شدند بامدادى و سرد بود و طاوس پند همىداد وى را ، بفرمود تا طيلسانى بر دوش طاوس افكندند . طاوس سخن مىگفت و مىجنبيد ، تا آن طيلسان از وى بيفتاد . برادر حجّاج بدانست ، خشمگين شد . چون بيرون آمدند ، وهب گفت : « يا طاوس ، اگر آن طيلسان بستدى و فرا درويشى دادى ، بهتر از آن بودى كه وى را به خشم آوردى . » گفت : « ايمن نبودم از آنكه كسى ديگر به من اقتدا كند و مال ايشان فرا - ستاند و نداند كه من به درويش دادهام . »
شرط سوم آنكه دوستى ظالم در دل پديد نيايد
به سبب آن مال كه به وى فرستاد كه تفرقه كند ، كه دوستى ظالمان سبب بسيار معصيتها بود ، كه سبب مداهنت باشد ، و سبب آن بود كه به عزل و مرگ وى اندوهگين شود و به سبب زيادت حشمت و ولايت وى شاد شود .
و براى اين گفت رسول ( ص ) كه « بار خدايا ، هيچ فاجر را دست مده تا با من نيكويى كند ، كه آنگاه دل من به وى ميل كند . » و اين براى آن گفت كه دل به ضرورت ميل كند با هر كه نيكويى كند با تو . حق - تعالى - مىگويد :
وَ لَا تَركَنوا الَى الَّذينَ ظَلَمُوا فَتَمَسَّكُمُ النّارُ
[ 1 ] .
و يكى از خلفا ده هزار درم به نزديك مالك دينار فرستاد ، همه تفرقه كرد كه يك درم باز نگرفت . محمد واسع وى را ديد ، گفت : « راست بگوى تا دل تو هيچ زيادت ميلى گرفت به دوستى وى بدين سبب . » و گفت : « گرفت . » گفت :
« از اين مىترسيدم . آخر شومى آن مال كار خويش بكرد با تو . » و يكى از بزرگان بصره مال سلطان بستدى و تفرقه كردى ، گفتند : « نترسى
هامش
[ 1 ] ( قرآن ، 11 - 113 ) ، و با ستمكاران مچسبيد و مگراييد كه آتش به شما رسد با ايشان .
( 1 ) ص 385 - ح 2 .