و چون از اين فارغ گردد ، غالب آن بود كه آن ظالم محالى [ 1 ] مىگويد وى را سر مىبايد جنبانيد و تصديق مىبايد كرد ، و اين همه معصيت بود .
امّا معصيت خاموشى
آن باشد كه در سراى وى فرش ديبا بيند و بر ديوارها صورت بيند و با وى جامهء ابريشمين و انگشترى زرين و كوزهء سيمين ، و باشد كه از زبان وى فحش شنود و دروغ ، و در اين همه حسبت واجب بود و خاموشى نشايد ، و چون ترسد از حسبت معذور باشد ، و ليكن در شدن بىضرورتى معذور نباشد [ 2 ] ، كه نشايد بىضرورتى در جايى شدن كه معصيت بود و حسبت نتوان كرد .
امّا معصيت دل و اعتقاد
بدان بود كه به وى [ 3 ] ميل كند و وى را دوست - دارد ، و تواضع وى به اعتقاد كند ، و در نعمت وى نگرد ، و رغبت وى در دنيا بجنبد ، كه رسول ( ص ) مىگويد : « يا معشر المهاجرين [ 4 ] در نزديك اهل دنيا مشويد كه بر روزيى [ 5 ] كه حق - تعالى - شما را داده است خشم گيرد . » و عيسى ( ع ) مىگويد : « در مال اهل دنيا منگريد كه روشنايى دنياى ايشان شيرينى ايمان از دل شما ببرد . »
پس از اين جمله بايد كه بدانى كه به نزديك هيچ ظالم شدن رخصت نيست ، مگر به دو عذر : يكى آنگاه كه فرمانى باشد از سلطان - به الزام - كه اگر فرمان نبرى بيم آن باشد كه برنجانند [ 6 ] يا حشمت سلطان باطل شود و رعيّت دلير گردند ، و ديگر آنكه به تظلّم شود در حقّ خود ، يا شفاعت در حقّ مسلمانى ، اندر اين رخصت باشد ، به شرط آنكه دروغ نگويد ، و ثنا نگويد ، و نصيحت درشت باز نگيرد ، و اگر ترسد نصيحت به تلطّف باز نگيرد ، و اگر داند كه قبول نخواهد بود بارى از ثناى دروغ گفتن حذر كند . و كس باشد كه خويشتن را عشوه دهد كه من براى شفاعت مىشوم ، اگر آن كار به شفاعت ديگرى راست شود يا ديگرى را قبول پديد آيد ، رنجور گردد ، اين نشان آن بود كه به ضرورت نمىشود .
هامش
[ 1 ] محال ، بيهوده ، بىاصل ، دروغ .
[ 2 ] ولى در رفتن بىضرورت به نزد سلطان معذور نيست .
[ 3 ] به سلطان .
[ 4 ] اى جماعت مهاجران .
[ 5 ] روزى رزق .
[ 6 ] شكنجه و آزار دهند .