حالت سوم آن است كه به نزديك سلاطين نشود ، و ليكن سلاطين به نزديك وى آيند .
و شرط اين آن است كه چون سلام كنند جواب دهد ، و اگر اكرام كند و بر پاى خيزد روا بود كه آمدن وى اكرام علم است - و بدين نيكوى مستحقّ اكرام است [ 1 ] ، چنان كه بر ظلم مستحقّ اهانت است . امّا اگر برنخيزد و حقارت دنيا فرا نمايد ، اولىتر آن باشد ، مگر ترسد كه وى را برنجانند تا حشمت سلطان در ميان رعيت باطل نشود .
چون بنشيند سه نوع نصيحت واجب شود : يكى آنكه اگر چيزى مىكند [ 2 ] كه نداند كه حرام است تعريف كند [ 3 ] ، و ديگر اگر چيزى مىكند و داند كه حرام است - چون ظلم و فسق - تخويف كند و پند دهد و بگويد كه « لذّت دنيا بدان نيرزد كه مملكت آخرت بدان بزيان آيد » و آنچه بدين ماند . سوم آنكه اگر وجهى مىنمايد در مراعات و مصلحت خلق كه وى از آن غافل باشد و اگر بداند قبول - كند ، بر آن تنبيه كند .
و اين هر سه واجب است بر كسى كه به نزديك سلطان شود ، چون اميد قبول باشد ، و چون عالم به شرط بود ، سخن وى از قبول خالى نباشد . اما اگر بر دنياى ايشان حريص باشد وى را خاموشى اولىتر كه جز از آنكه بر وى خندند فايدهء ديگر نبود .
مقاتل بن صالح گويد كه : به نزديك حمّاد بن سلمه بودم ، و در همه خانهء وى مصحفى بود و حصيرى و انبانى و مطهرهاى . كسى در بزد ، گفتند : « محمد بن سليمان است - خليفهء روزگار » درآمد و بنشست و گفت : « از چه سبب است كه هرگاه كه تورا بينم درون من پرهيبت شود ؟ » حمّاد گفت : « از آن كه رسول ( ص ) گفته است كه عالم كه مقصود وى از علم خداى - تعالى - بود ، همه كس از وى بترسد ، و چون مقصود وى دنيا بود ، او از همه كس بترسد . » پس چهل هزار درم پيش وى بنهاد و گفت : « اين در وجهى صرف كن . » گفت : « برو و با
هامش
[ 1 ] چون سلطان سلام كند عالم جواب دهد و اگر عالم از راه اكرام بر پاى خيزد ، هم روا باشد زيرا آمدن سلطان به نزد عالم ، در حكم بزرگداشت علم است و جواب آن بزرگداشت است .
[ 2 ] سلطان .
[ 3 ] عالم حرام بودن آن را به سلطان بشناساند .