عمر گفت : « اگر چنين است ، واى بر حفصه كه خاكسار شود . » آنگاه حفصه را بديد - دختر خويش را كه زن رسول ( ص ) بود - و گفت : « زنهار تا رسول ( ص ) را جواب باز ندهى و به دختر أبو بكر غرّه نشوى ، كه رسول وى را دوست دارد و از وى احتمال كند . » و يك روز زنى به خشم دست فرا سينهء رسول ( ص ) زد . مادر وى با وى درشتى كرد كه « چرا كردى ؟ » رسول گفت : « بگذار كه ايشان بيش از اين نيز كنند و من درگذارم . » و گفت : « خيركم خيركم لاهله و انا خيركم لاهلى . » بهترين شما آن است كه با اهل خويش بهتر است ، و من با اهل خويش از همه بهترم .
ادب سوم آن است كه با ايشان مزاح كند و بازى كند و گرفته نباشد
و به درجهء عقل ايشان آيد ، كه هيچ كس با اهل چندان طيبت نكردى كه رسول ( ص ) ، تا بدانجا كه با عايشه به هم بدويدى تا كه در پيش شود [ 1 ] : رسول ( ص ) در پيش شد ، يك راه ديگر بدويدند : عايشه ( رض ) در پيش شد ، رسول ( ص ) گفت : « يكى به يكى ، اين بدان بشو [ 2 ] . » ، يعنى كه اكنون برابريم .
و يك روز آواز زنگيان شنيد كه بازى مىكردند و پاى مىكوفتند ، عايشه را گفت : « خواهى كه ببينى ؟ » گفت : « خواهم . » به نزديك در آمد و دست فرا - پيش داشت تا عايشه زنخدان بر ساعد رسول ( ص ) نهاد و نظاره مىكرد ساعتى دراز . گفت ( ص ) : « يا عايشه ، بس نباشد ؟ » گفت : « خاموش باش . » تا سه بار بگفت [ 3 ] ، آنگاه بسنده كرد [ 4 ] .
و عمر ( رض ) ، با جدّ و درشتى وى در كارها ، مىگويد كه « مرد بايد كه با اهل خويش چون كودكى باشد و چون از وى كدخدايى درخواهد ، آنگاه چون مردان باشد » .
و گفتهاند كه « مرد بايد كه خندان بود چون اندر آيد ، و خاموش بود
هامش
[ 1 ] تا معلوم گردد كه چه كسى در دويدن جلو مىافتد .
[ 2 ] ( بشو ، بشوى از شستن ) اين به آن پاك ، نسخه بدل اين بدان بشود .
[ 3 ] رسول ( ص ) .
[ 4 ] عايشه .