تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كيمياى سعادت ( فارسى ) — صفحة 198

مساهمون:

ص١٩٨
عنف گويد و وى را به سبب درويشى و سؤال خوار كند و به چشم حقارت به - وى نگرد . و اين از دو نوع جهل و حماقت خيزد : يكى آنكه دشوار بود بر وى مال از دست به دادن ، و بدين سبب تنگدل شود و سخن به زجر [ 1 ] گويد . و هر كه بر وى دشوار بود كه درمى بدهد و هزار بستاند ، جاهل بود ، وى بدين زكات فردوس اعلى و رضاى حق - تعالى - همى حاصل خواهد كرد و خويشتن از دوزخ باز خواهد خريد : چرا بر وى دشوار بود ، اگر بدين ايمان دارد ؟ ديگر حماقت آنكه مىپندارد كه وى را بر درويش شرفى است به توانگرى ، و نداند كه كسى كه به پانصد سال پيش از وى در بهشت خواهد شد از وى شريف‌تر بود و درجهء وى بزرگوارتر . نزد خداى - تعالى - فخر و شرف درويشى راست نه توانگرى را . و نشان شرف وى اندر اين جهان آن است كه توانگر را به مشغله و رنج دنيا و وزر و و بال آن مشغول بكرده باشد ، و نصيب وى از آن ، مقدار حاجت بيش نيست ، و بر وى واجب كرده كه مقدار حاجت به - درويش همىرساند . پس به حقيقت توانگر را سخرهء درويش بكرده است اندر اين جهان ، و در آن جهان به پانصد سال انتظار وى را مخصوص بكرده - است .

وظيفهء ششم - آنكه منّت بر ننهد .

و اصل منّت جهل است ، و آن صفت دل است . و اين آن است كه با درويش نيكويى كرده است ، و نعمتى از آن خود به وى داده و درويش زير دست وى شده . آنگاه چون چنين پندارد ، نشان آن بود كه چشم دارد كه آن درويش وى را خدمت كند و در كارهاى وى بايستد و در سلام ابتدا كند . و در جمله خدمت [ 2 ] زيادتى چشم دارد . و اگر در حقّ وى تقصير كند ، تعجّب زيادت از آن كند كه از پيش كردى . و باشد كه باز - گويد كه « من با وى چنين كردم . » و اين همه جهل است . بلكه حقيقت آن است
هامش
[ 1 ] پرخاش . [ 2 ] خدمت ، احترام و تكريم .