عرق دارد ، وى خويشتن را فراهم گيرد ، اين حرام باشد . بلكه خلق نيكو و تقرّب نمودن - شادى دل مسلمان را - در اين وقت از هزار احتياط مباركتر و فاضلتر . و همچنين اگر كسى پاى بر سجادهء وى نهد ، و از آفتابهء وى طهارت - كند ، و از كوزهء وى آب خورد ، نشايد كه منع كند و اظهار كراهيت نمايد ، كه رسول ( ص ) آب زمزم خواست ، عبّاس ( رض ) گفت : « دستهاى بسيار در آن آب كردهاند و شوريده شده است ، ترا دلوى خاصّ طلب كنم و آب بركشم . » گفت :
« نه ، كه من بركت دست مسلمان را دوستتر دارم . » و بيشتر قرّا آن جاهل اين دقايق نشناسند ، و خويشتن را فراهم گيرند از كسى كه احتياط نكند ، و وى را برنجانند ، و باشد كه با پدر و مادر و برادر و رفيق سخنهاى درشت گويند چون دست به آفتابه و جامهء ايشان دراز كرده - باشند ، و اين همه حرام است . چگونه روا باشد كه به سبب احتياطى كه واجب نيست آزار خلقى كنند كه حرام است ؟ و بيشتر آن قوم كه اين كنند ، آنان باشند كه تكبّر در سر ايشان پديد آمده باشد ، و منّتى بر مردمان نهند كه ما خود چنين مىكنيم ، و به غنيمت دارند [ 1 ] كه خويشتن از كسى فراهم گيرند تا وى را برنجانند ، و پاكى خويشتن عرض كنند و فخر خويش با ديد آرند ، و ديگران را بخشم [ 2 ] نام كنند بدانكه چنان كه صحابه آسان فرا گرفته باشند آسان فراگيرند ،
هامش
[ 1 ] به غنيمت داشتن : غنيمت شمردن .
[ 2 ] اين واژه در شش نسخهء خطى كهن كه اساس چاپ استاد آرام بوده ، و نيز در چهار نسخهء كهن ديگر كه در اين چاپ - علاوه بر چاپ استاد آرام - از آنها استفاده شده ، به شكلهاى « بحسم - بخشم - بحجشم - بسخسم - تخشم - بججشم - لححسم » ضبط شده ، و استاد مينوى هم در « راهنماى كتاب » نوشتهاند : « نسخهء كتابخانهء چستربيتى . . .
بجخسنم دارد » . در مورد معنى اين واژه استاد آرام در چاپ خود ( ص 123 ) ترديد كردهاند ، و استاد مينوى در شمارهء ( 10 - 12 ) سال سيزدهم راهنماى كتاب با ذكر نمونههايى ديگر از نثر و نظم چنين مرقوم داشتهاند : « به اعتقاد اين بنده لفظ در همهء اين شواهد نثر و نظم يكى بوده و آن بچخشم و بشخشم ( بر حسب تلفظ محلهاى مختلف ) بوده است . معنى آن چيزى شبيه به پليد و نجس . . . بوده است . » اما چون در اينجا « قرا آن جاهل » سخن مىگويند ، شايد برگزيدن ضبط « بِخُشْم به خُشْم » مناسبتر نمايد ، البته با اين شواهد : الخشم ، آنان كه بوى نيابند ، الاخشم ، آنكه بوى نيايدش ( قانون ادب ص 1575 و 1468 ) الاخشم ، جمع خشم : من لا يكاد يشم شيئا لسدة في خياشيمه ( تاج العروس ) .
خشم : از دست رفتن حس بويايى ، رجل اخشم ، مردى را گويند كه بوهاى خوش و ناخوش را حس نمىكند ، اين كلمه از خيشوم مشتق شده ، و اخشم به كسى مىگويند كه خيشومش بيمار شده است .
( ترجمهء مفاتيح العلوم خوارزمى ، ص 156 ) خشم مانند « صم و بكم » جمع است ، و مفرد آنها « اخشم و اصم و ابكم » مىشود . اخشم در « البلغه » تصحيح مرحوم مينوى « گندابينى » معنى شده .
مولوى :مشك را بيهوده حق خوش دم نكرد * بهر حس كرد و پى « اخشم » نكرد« خوش دم : خوشبوى . اخشم : آنكه بوى نتواند شنيد ، كسى كه حسّ شامه ندارد ، آن بينى كه به سبب بيمارى بوى بد مىدهد . » ( شرح مثنوى شريف ، فروزانفر ) خديو جم