تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كيمياى سعادت ( فارسى ) — صفحة 111

مساهمون:

ص١١١
بگريزد و روزن طلب كند ، پندارد كه چراغ روزن است و خويشتن به روزن همىزند - . چون درد آتش بيابد آن درد در حفظ وى بنماند و در خيال وى بنايستد ، كه وى را خيال و حفظ نيست و بدان درجه نرسيده است . از آن سبب دگربار خويشتن بر چراغ مىزند تا هلاك شود . و اگر وى را قوّت خيال و حفظ متخيّلات بودى ، چون يك راه دردناك گشتى معاودت نكردى ، كه حيوانات ديگر را يك راه بزنند ، آنگاه چون چوب بينند بگريزند ، كه خيال آن در حفظ ايشان بمانده باشد . پس محسوسات منزل اول است . اما منزل دوم متخيّلات است . و تا آدمى در اين درجه بود با بهيمه برابر بود : تا از چيزى رنجور نشود ، نداند كه از وى ببايد گريخت ، لكن چون يك بار رنجور شود بداند و ديگر بار بگريزد . منزل سوم موهومات است . چون بدين درجه رسيده بود ، با گوسفند و اسب برابر باشد ، كه از رنج ناديده بگريزد و بداند كه دشمن است و رنج خواهد بودن ، كه گوسفند كه هرگز گرگ نديده باشد و اسب كه هرگز شير نديده - بود ، چون گرگ و شير را ببينند ، بگريزند و بدانند كه دشمن است ، اگر چه از گاو و پيل و اشتر - كه به شكل عظيم‌تر آيد - نگريزند و اين ديدارى است كه در باطن وى نهاده‌اند كه بدان دشمن خويشتن بيند ، و با اين همه از چيزى كه فردا خواهد بود حذر نتواند كردن ، كه اين : در منزل چهارم باشد . و اين منزل معقولات است . چون آدمى اينجا رسد ، از حدّ جمله بهايم اندر گذرد ، تا اينجا بهايم با وى همراه بودند ، و اينجا به حقيقت به اول عالم انسانيّت رسد ، و چيزها مىبيند كه حسّ و تخيّل و وهم را بدان راه نباشد ، و از كارهايى كه در مستقبل خواهد بود حذر كند ، و روح و حقيقت كارها از صورت بيرون كند [ 1 ] و دريابد ، و حدّ حقيقت همه چيزى كه جمله صورتهاى آن چيز را شامل بود دريابد . و چيزها كه در اين عالم توان ديد ، بىنهايت نبود ، كه هر چه محسوس بود ، جز در اجسام نبود ، و اجسام جز متناهى نتواند بود . و تردّد و روش وى در عالم محسوسات همچون رفتن است بر زمين ،
هامش
[ 1 ] بيرون كند ، انتزاع كند .