پس مثال حسرت فوت شدن نعمت بهشت و ديدار حق - تعالى - اين است ، و اين جواهر مثال طاعتهاست ، و اين تاريكى مثال دنياست ، و كسانى كه جواهر طاعت برنداشتند و گفتند : « در حال ، رنج نقد چرا كشيم براى نعمت نسيه ، كه در شك است » فردا فرياد مىكنند كه « افيضوا علينا من الماء . . . » و چرا حسرت نخورند ، كه فردا چندانى انواع سعادت و نعمت ايزد - تعالى - بر اهل معرفت و طاعت بريزاند كه همه نعمتهاى دنيا در مقابلهء يك ساعت آن نباشد ، بلكه آخرتر كسى را كه از دوزخ به در آورند ، چندان به وى دهند كه ده بار مثل اين دنيا بود . و اين مماثلت نه به مساحت و مقدار بود ، بلكه در روح نعمت بود - و آن شادى و لذت است . چنان كه گويند : گوهرى مثل ده دينار است در قيمت و روح ، نه در ماليّت و وزن و مساحت .
فصل سيزدهم - آتش روحانى عظيمتر از آتش جسمانى است
اين سه نوع از آتش روحانى بشناختى . اكنون بدان كه اين آتش از آن عظيمتر باشد كه بر كالبد بود ، كه كالبد را از درد آگاهى نبود تا اثرى به جان نرسد . پس درد از كالبد به جان رسد و بدان عظيم گردد . پس آتش و دردى كه از ميان جان بيرون آيد ، لا بد عظيمتر بود ، و اين آتش از ميان جان برخيزد ، از بيرون در نيايد .
و علت همهء دردها از آن بود كه چيزى كه مقتضاى طبع بود ، ضدّ وى بر وى مستولى شود . و مقتضاى طبع كالبد آن است كه اين تركيب با وى بماند و اجزاى وى مجتمع باشد . و چون به جراحت از يكديگر جدا شود ، ضدّ وى پديد - آيد : دردمند شود . و جراحت يك جاى را از يك جاى ديگر جدا كند و آتش در ميان همهء اجزا در شود و از يكديگر جدا كند [ 1 ] : پس از هر جزوى دردى ديگر يابد .
بدين سبب درد آتش صعبتر بود .
هامش
[ 1 ] اثر جراحت و آتش را مىسنجد و نتيجه مىگيرد كه آتش با مقتضاى طبع كالبد مخالفت شديدترى دارد چون نه يك جزء كالبد را از جزئى ديگر بلكه همهء اجزاى آن را از همديگر جدا - مىكند .