پس آن چيز كه مقتضاى طبع دل بود ، چون ضدّ وى متمكّن شود ، درد آن در ميان جان عظيمتر باشد . و مقتضاى طبع دل معرفت خداست و ديدار وى ، و چون نابينايى كه ضدّ آن [ 1 ] بود - بر وى متمكّن شود ، درد آن را نهايت نباشد .
و اگر نه آنستى كه دلها اندر اين عالم بيمار شود پيش از مرگ ، همچنين در دنيا نابينايى بيافتى [ 2 ] . و ليكن چنان كه دست و پا تاسيده شود و خدرى در وى پديد آيد تا اگر آتش به وى رسد در حال بنداند چون آن خدر از وى برود و در آتش بود به يكراه دردى عظيم بيابد ، همچنين دلها در دنيا تاسيده - باشد و اين خدر به مرگ بشود و به يكراه اين آتش از ميان جان برآيد . و اين از جاى ديگر نيايد - كه خود با خود برده باشد - و در درون دل وى بود ، و لكن چون علم اليقين نداشت وى را نديد ، تا اكنون كه عين اليقين شد بدانست .
كلّا لَوْ تَعلَموُنَ عِلمَ اليَقين لَتَرَوُنَّ الجحيم
[ 3 ] ، اين بود .
و سبب آنكه شريعت دوزخ و بهشت جسمانى را شرح و صفت بيش كرد ، آن بود كه آن [ 4 ] همه خلق بشناسند و فهم كنند . و اما اين سخن فرا هر كه بگويى آن را حقير داند ، و صعبى [ 5 ] و عظمت آن در نيابد . چنان كه اگر كودك را گويى : « چيزى بياموز ، كه اگر نياموزى ولايت و رياست پدر تو بر تو نماند و از آن سعادت دور مانى » اين خود فهم نكند ، و اندر دل وى اين عظيم نيايد .
اما اگر گويى : « استاد گوش تو بمالد . » از اين بترسد ، كه اين فهم كند .
و چنان كه گوشمال استاد حق است و آتش باز ماندن از رياست پدر حق است كودكى را كه ادب نياموزد ، همچنين دوزخ جسمانى حق است و آتش محروم ماندن از جمال حضرت الهيت حق است . و دوزخ جسمانى در پيش دوزخ محروم ماندن چون گوشمالى بيش نيست در جنب باز ماندن از ولايت و رياست .
هامش
[ 1 ] خلاف مقتضاى طبع دل .
[ 2 ] نابينايى ( عدم معرفت خدا ) را همچنين ( همراه با درد بىنهايت ) مىيافت .
[ 3 ] ( قرآن ، 102 - 5 و 6 ) ، اگر شما مىدانيد دانستى بىگمان [ مشغول ندارد شما را نبرد كردن با يكديگر به انبوهى ] به راستى كه شما آتش دوزخ خواهيد ديد .
[ 4 ] كه آن را ( دوزخ و بهشت جسمانى را ) .
[ 5 ] صعبى ( « ى » مصدرى ) ، صعوبت .