تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كيمياى سعادت ( فارسى ) — صفحة 107

مساهمون:

ص١٠٧
و مثال اين آتش چنان بود كه تقدير كنى [ 1 ] كه تو با قومى ، به شب تاريك ، جايى رسيدى كه آنجا سنگريزهء بسيار بود كه لون وى نتوان ديد . ياران تو گويند : « چندان كه توانى از اين سنگريزه‌ها بردار ، كه ما شنيده‌ايم كه اندر اين منفعت بسيار است . » و هر كسى از ايشان چندانكه توانند برگيرند ، و تو هيچ برنگيرى ، و گويى كه « اين حماقتى تمام باشد كه به نقد رنج بر خويشتن نهم و بار گران مىكشم و خود ندانم كه فردا اين به كار آيد يا نه . » پس ايشان آن بار گران مىكشند و از آنجا بروند ، و تو دست تهى از آنجا با ايشان همىروى و بر ايشان همىخندى و ايشان را به احمقى گرفته و بر ايشان افسوس مىكنى [ 2 ] و مىگويى كه « هر كه را عقل بود و زيركى باشد ، آسان و آسوده مىرود چنان كه من مىروم ، و هر كه احمق بود از خويشتن خرى سازد و بار همىكشد بر طمع محال . » چون روز شود و به روشنايى رسند نگاه كنند ، آن همه گوهر و ياقوت سرخ باشد و قيمت هر يكى از آن ، صد هزار دينار بود : آن قوم حسرت - مىخورند كه چرا بيشتر برنگرفتيم ، و تو از غبن آنكه هيچ برنگرفتى هلاك مىشوى و آتش آن حسرت در جان تو افتد . پس ايشان آن بفروشند و ولايت روى زمين بدان بگيرند و نعمتها چنان كه مىخواهند مىخورند و آنجا كه مىخواهند مىباشند و تو را گرسنه و برهنه مىدارند و به بندگى گيرند و كار سخت مىفرمايند . و هر چند تو گويى : « از اين نعمت خويش مرا نصيبى كنيد . » -
افيضُوا عَلَيْنا مِنَ الماءِ أو مِمَّا رَزَقَكُمُ اللّهُ قالوا انّ اللّهَ حَرَّمَهُما على الكافِرينَ الّذينَ اتَّخذُوا دينَهم لَهْواً و لَعِباً
[ 3 ] . گويند : « تو دوش بر ما مىخنديدى ، ما امروز بر تو بخنديم . » -
انْ تَسْخَرُوا مِنّا فَانّا نَسْخَرُ مِنكُمْ كما تَسْخَرونَ
[ 4 ] .
هامش
[ 1 ] تقدير كنى ، فرض كنى ، تصور كنى . [ 2 ] افسوس كردن ، ريشخند كردن . [ 3 ] ( قرآن ، 7 - 50 و 51 ) بر ما ريزيد و ما را دهيد لختى از اين آب بهشت ، و طعام دهيد ما را از آنچه اللّه شما را روزى كرد . بهشتيان گويند [ در جواب ايشان ] كه اللّه حرام كرده است طعام و شراب بهشت بر كافران ، ايشان كه دين خويش به بيگارى ، و بازى گرفتند . [ 4 ] ( قرآن ، 11 - 38 ) ، اگر مى - افسوس داريد از ما ( ما را ريشخند مىكنيد ) ما هم افسوس داريم هنگامى از شما چنان كه شما افسوس مىداريد از ما .