تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كيمياى سعادت ( فارسى ) — صفحة 106

مساهمون:

ص١٠٦
كه خانهء عروس بازيافت . چون در شد ، قومى را ديد خفته . هر چند آواز داد ، كس جواب باز نداد : پنداشت كه در خوابند . يكى را ديد چادرى نو در روى كشيده . گفت : اين عروس است . در بر وى به خفت و چادر از وى باز كشيد ، بوى خوش به بينى وى رسيد ، گفت : بىشك اين عروس است كه بوى خوش به كار داشته است . تا روز با وى مباشرت مىكرد ، و زبان در دهان وى مىنهاد ، و رطوبتهاى او به وى مىرسيد ، مىپنداشت كه وى مردمى مىكند و گلاب بر وى مىزند . چون روز درآمد به هوش باز آمد ، نگاه كرد : آن دخمهء گبران بود ، و اين خفتگان مردگان بودند ، و آن كه چادر نو داشت - كه پنداشته بود كه عروس است - پيرزنى بود زشت كه در آن نزديكى به مرده بود ، و آن بوى خوش از حنوط وى بود ، و آن رطوبتها كه بر وى مىرسيد همه نجاستهاى وى بود . چون نگاه كرد ، هفت اندام خويش در نجاست ديد ، و در دهان و گلوى خويش از آب دهان وى تلخى و ناخوشى يافت ، خواست كه از تشوير و رسوايى آن هلاك شود ، و ترسيد كه پدر وى بيايد و لشكر وى وى را بينند . تا در اين انديشه بود پادشاه و محتشمان لشكر در طلب وى بيامده بودند ، وى را در ميان فضيحت ديدند ، و او خواستى تا به زمين فروشدى تا از آن فضيحت برستى . » پس ، فردا اهل دنيا و همهء لذتها و شهوتهاى دنيا را همه بر اين صفت بينند ، و اثرى كه بازمانده باشد از ملابسهء شهوات در دل ايشان همچون اثر آن نجاستها و تلخيها بود كه در گلو و زبان و اندام وى بمانده بود ، و رسواتر و عظيم‌تر . و معنى كار آن جهان را در اين جهان مثالى نيابند ، و لكن اين نمودگارى اندك است شرح يك آتش را كه در دل و جان افتد - و كالبد از آن بىخبر - كه آن را آتش شرم و تشوير گويند . صفت آتش سوم - آتش حسرت ، و اين محروم ماندن بود از جمال حضرت الهيت و نوميد شدن از يافتن آن سعادت . و سبب آن نابينايى و جهل باشد كه از اين جهان برده بود ، كه معرفت حاصل نكرده باشد به تعلم و مجاهده ، و نيز دل را صافى نكرده باشد تا جمال حضرت الهيت در وى بنمايد پس از مرگ ، چنان كه در آينهء روشن نمايد ، كه زنگار معصيت و شهوات دنيا دل وى را تاريك گردانيده باشد تا در نابينايى بماند .