زمين در پوست پستهاى نگنجد ، يك ذره از بهشت در اين جهان نگنجد ، بلكه چنان كه حاسّهء سمع معزول است از آنكه صورت آسمان و زمين در وى پديد آيد چنان كه در چشم ، همهء حواسّ اين جهانى از همهء لذّات بهشت معزول است . و حواس آن جهانى خود ديگر است .
فصل هفتم - معنى عذاب قبر
اكنون وقت آن است كه معنى عذاب القبر بشناسى ، و بدانى كه عذاب قبر هم دو قسم است : روحانى و جسمانى .
اما جسمانى خود همه كسى بشناسد . و روحانى نشناسد الّا كسى كه خود را بشناخته باشد و حقيقت روح خود بدانسته كه : وى قايم است به ذات خويش و از قالب مستغنى است در قوام خويش ، و پس از مرگ ، وى باقى است ، كه مرگ وى را نيست نگرداند ، لكن دست و پاى و چشم و گوش و جملهء حواس مرگ از وى باز ستاند ، و چون حواس از وى بشد ، زن و فرزند و مال و ضياع و سرا و بنده و ستور و خويش و پيوند ، بلكه آسمان و زمين و هر چه آن را بدين حواسّ توان يافت ، از وى بازستدند ، اگر اين چيزها معشوق وى بود و همگى خويش بدان داده بود ، در عذاب فراق آن بماند به ضرورت ، و اگر از همه فارغ بود و اينجا هيچ معشوق نداشت بلكه آرزومند مرگ بود ، در راحت افتاد ، و اگر دوستى خداى - تعالى - حاصل كرده بود و انس به ذكر وى يافته - بود و همگى خود به دو داده بود و اسباب دنيا آن بر وى منغّص و شوريده مىداشت - ، چون بمرد به معشوق خويش رسيد و مزاحم و مشوّش از ميان برخاست و به سعادت رسيد .
اكنون انديشه كن تا ممكن شود [ 1 ] كه كسى خود را بداند و بشناسد كه وى باقى خواهد بود و بداند كه همه مراد و معشوق وى در دنياست ، و آنگه در شك باشد كه چون از دنيا بشد در رنج و عذاب خواهد بود ، در فراق محبوبات
هامش
[ 1 ] تا ممكن شود ( به لحن استفهامى ) ، كه آيا ممكن شود ؟