تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كيمياى سعادت ( فارسى ) — صفحة 86

مساهمون:

ص٨٦

فصل سوم - تويى تو نه بدين قالب است

پس بدان كه اگر كسى را دست و پاى مفلوج شود ، وى بر جاى خويش باشد ، زيرا كه حقيقت وى نه به دست و پاى است ، كه دست و پاى آلت وى است و وى مستعمل آن است . و چنان كه حقيقت « تويى تو » نه دست و پاى است ، همچنين نه پشت و شكم و سراست ، و نه اين قالب توست ، كه اگر همه مفلوج شود ، روا باشد كه تو بر جاى باشى . و معنى مرگ آن است كه جمله تن مفلوج شود ، كه معنى مفلوجى دست آن بود كه طاعت تو ندارد . چه ، طاعت كه وى مىداشت به صفتى مىداشت كه او را قدرت گويند ، و آن صفت نورى بود كه از چراغ روح حيوانى به وى مىرسيد : چون در عروق ، كه مسالك آن روح است ، سدّه افتاد ، قدرت از وى بشد و طاعت متعذّر گشت . همچنين جمله قالب همه طاعت تو كه مىدارد ، به واسطهء آن روح حيوانى مىدارد ، پس چون مزاج وى تباه شود و طاعت ندارد ، آن را مرگ گويند - و تو بر جاى خويش باشى ، اگر چه طاعت‌پذير بر جاى خويش نيست . و حقيقت تويى تو ، اين قالب چون باشد ؟ ! كه اگر انديشه كنى ، دانى كه اين اجزاى تو نه آن اجزاست كه در كودكى بوده است ، كه آن همه متحلّل شده باشد و از غذا بدل آن باز آمده . پس قالب همان نيست و تو همانى . پس تويى تو نه بدين قالب است . قالب اگر تباه شود گو تباه شو ! تو همچنان زنده‌اى به ذات خويش . اما اوصاف تو دو قسم بود : يكى بود به مشاركت قالب ، چون گرسنگى و تشنگى و خواب ، و اين بىمعده و جسم راست نيايد : اين به مرگ باطل شود . و يكى بود كه قالب را در آن شركتى نبود ، چون معرفت خداى - تعالى ، و جمال حضرت وى ، و شادى بدان : اين صفت ذات تو است ، با تو بماند . و معنى باقيات صالحات اين بود . و اگر بدل اين ، جهل بود به حق - تعالى ، آن نيز صفت ذات توست : با تو بماند . و اين نابينايى روح بود و تخم شقاوت تو بود .
و مَن كانَ في هذهِ اعمى فهو في الآخرةِ اعْمى و اضَلُّ
كيمياى سعادت ( فارسى ) — صفحة 86 | الغزالي