و همچنانكه چون چيزى بر چراغ زنى چراغ فروميرد - اگر چه روغن و فتيله بر جاى بود - چون حيوان را زخمى عظيم رسد بميرد .
و اين روح تا مزاج وى معتدل بود - چنان كه شرط است - معانى لطيف را ، چون قوّت حس و حركت ، قبول مىكند از انوار ملايكهء سماوى ، به دستورى ايزد - تعالى . چون آن مزاج از وى باطل شود - به غلبهء حرارت يا برودت يا سببى ديگر - شايسته نباشد قبول آن آثار را ، چون آيينهاى كه تا روى وى راست و بسزا باشد ، صورتها قبول مىكند از هر چه صورت دارد ، و چون درشت [ 1 ] شود و زنگار وى را بخورد آن صورت قبول نكند - نه از آن سبب كه صورتها هلاك شد يا غايب شد ، لكن شايستگى وى قبول آن را [ 2 ] باطل شد .
همچنين شايستگى اين بخار لطيف و معتدل - كه آن را روح حيوانى نام كرديم - در اعتدال مزاج وى بسته است : چون باطل شد ، [ اعتدال ] قبول نكند ، و چون قوّتهاى حسّ و حركت قبول نكند ، اعضا از اثر آن محروم ماند و بىحس و حركت شود ، گويند : بمرد .
و معنى مرگ روح حيوانى اين بود . و فراهمآورندهء اين اسباب - تا اين مزاج از اعتدال بيفتد - آفريدهاى است از آفريدههاى خداى - تعالى - كه وى را ملكالموت گويند ، و خلق از وى نام دانند ، و حقيقت وى شناختن دراز است .
اين معنى مرگ حيوانات است . اما مرگ آدمى بر وجهى ديگر است ، كه وى را اين روح كه حيوانات را باشد هست و روحى ديگر هست كه ما آن را روح انسانى گوييم و دل نام كرديم - در بعضى از فصول گذشته . و وى نه از جنس آن ديگر روح است ، كه آن [ 3 ] جسمى است چون هوا لطيف و چون بخارى پخته شده و صافى گشته و نضج بافته .
اما اين روح انسانى جسم نيست ، - چه ، قسمتپذير نيست - و معرفت حق - تعالى - در وى فرود آيد ، و چنان كه حق - تعالى - قسمت نپذيرد و يكى است ، محلّ معرفت يكى هم يكى باشد و قسمت نپذيرد ، پس در هيچ قسمتپذير -
هامش
[ 1 ] درشت ، ناهموار .
[ 2 ] شايستگى آينه براى قبول صورتها .
[ 3 ] روح حيوانى .