صاحب ثروت و مال و حسن و جمال ، پدرش اراده نمود كه آن دختر را به عقد او درآورد . آن جوان از اين معنى كراهت داشت . عدم رضاى خود را به پدر اظهار نكرد و پنهانى از شهر بيرون رفت و متوجهء شهر ديگر شد . در عرض راه گذار آن جوان به خانهء مرد فقيرى افتاد . دخترى را ديد ايستاده است و دو جامهء كهنه دربردارد . آن دختر او را خوش آمد و از او پرسيد : تو كيستى ؟ گفت : من « 1 » دختر [ پير ] مرد فقيرىام كه در اين خانه مىباشد . جوان آن مرد را طلب نمود . چون بيرون آمد ، دختر او را براى خود خواستگارى نمود . آن مرد گفت : تو از فرزندان اغنيا و توانگرى و دختر فقرا و مسكينان را نمىتوانى خواستن .
جوان گفت : دختر تو مرا بسيار خوش آمده است ، و دختر صاحب حسب و مال و جمال را مىخواستند به من تزويج نمايند ، من از آن گريختهام ، براى اينكه او را نمىخواستم و فقر تو را پسنديدم . دختر خود را به عقد من در آور ، كه ان شاء اللّه از من خير و خوبى مشاهده خواهى نمود ، و مخالف رضاى تو نخواهم بود .
مرد پير گفت : چگونه دختر خود را به تو دهم ، و حال آنكه راضى نمىشوم دختر ما را از پيش ما بيرون برى و گمان ندارم اهل تو راضى باشند كه اين دختر را به نزد ايشان برى .
جوان گفت : من نزد شما مىمانم و دختر شما را بيرون نمىبرم .
مرد پير گفت : زيب و زيور خود را بيفكن و جامه درخور ما بپوش و به خانهء ما درآى . آن جوان چنين كرد و چند كهنه از جامههاى ايشان گرفته پوشيد و با ايشان نشست . آن مرد پير از احوال او سؤال نمود و با او صحبت مىداشت تا عقل و دانش او را بيازمايد و بر او ظاهر شود ، كه عقلش كامل است و آن كار را از روى سفاهت و
هامش
( 1 ) . اكمال الدين ، ج 2 ، ص 607 : من انت ايتها الجاريه ؟ قالت : أنا ابنة شيخ كبير فى .