پس بوذاسف را از استماع اين سخنان رقت عظيم حاصل شد و رغبت او به سوى خير و كمال بسى زياد شد و از كمال و حكمت و دانائى آن حكيم متعجب گرديده پرسيد : اى حكيم مرا خبر ده از عمر چند سال گذشته است ؟
گفت : دوازده سال .
بوذاسف متعجب شد گفت : فرزند دوازده ساله طفل است و من ترا در سن كهولت و شصت سالگى مىبينم .
حكيم گفت : از ولادت من نزديك به شصت سال گذشته است .
و ليكن تو از عمر من سؤال نمودى و عمر زندگانى است و زندگانى نيست مگر در دين حق و عمل به خيرات و ترك دنيا و از آن زمانى كه به اين حالات موصوف شدهام ، تا حال دوازده سال است و پيش از آن به سبب جهالت و قلت عمل از بابت مردگان بودم ، و ايام مرگ را از عمر خود حساب نمىكنم .
پسر پادشاه گفت : اى حكيم چگونه كسى را كه مىخورد و مىآشامد و حركت مىكند مرده مىنامى ؟
حكيم گفت : براى آن مردهاش مىخوانم كه با مردگانش شريك است در كورى و كرى و گنگى و ضعيف بودن حيات ، و قلت بىنيازى .
چون در صفات با مردگانش شريك است در نام هم بايد موافق ايشان باشد .
بوذاسف گفت : هرگاه تو اين حيات ظاهرى را حيوة نمىدانى و به اين قسم زندگانى چندان مسرور نيستى ، مىبايد بر طرف شدن اين حيات را هم مرگ ندانى و از آن كراهت نداشته باشى با وجود حيات معنوى كه دارى .
بلوهر گفت : اگر به اين زندگانى اعتماد مىنمودم ، و از زوال دين كراهت مىداشتم ، خود را به چنين مهلكه نمىافكندم ، كه به نزد تو
بلوهر و بوذاسف ( به روايت شيخ صدوق وملا محمدباقر مجلسى ) ( فارسى ) — صفحة 82
مساهمون: ابو طالب مير عابدينى
ص٨٢