تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بلوهر و بوذاسف ( به روايت شيخ صدوق وملا محمدباقر مجلسى ) ( فارسى ) — صفحة 82

مساهمون:

ص٨٢
پس بوذاسف را از استماع اين سخنان رقت عظيم حاصل شد و رغبت او به سوى خير و كمال بسى زياد شد و از كمال و حكمت و دانائى آن حكيم متعجب گرديده پرسيد : اى حكيم مرا خبر ده از عمر چند سال گذشته است ؟ گفت : دوازده سال . بوذاسف متعجب شد گفت : فرزند دوازده ساله طفل است و من ترا در سن كهولت و شصت سالگى مىبينم . حكيم گفت : از ولادت من نزديك به شصت سال گذشته است . و ليكن تو از عمر من سؤال نمودى و عمر زندگانى است و زندگانى نيست مگر در دين حق و عمل به خيرات و ترك دنيا و از آن زمانى كه به اين حالات موصوف شده‌ام ، تا حال دوازده سال است و پيش از آن به سبب جهالت و قلت عمل از بابت مردگان بودم ، و ايام مرگ را از عمر خود حساب نمىكنم . پسر پادشاه گفت : اى حكيم چگونه كسى را كه مىخورد و مىآشامد و حركت مىكند مرده مىنامى ؟ حكيم گفت : براى آن مرده‌اش مىخوانم كه با مردگانش شريك است در كورى و كرى و گنگى و ضعيف بودن حيات ، و قلت بىنيازى . چون در صفات با مردگانش شريك است در نام هم بايد موافق ايشان باشد . بوذاسف گفت : هرگاه تو اين حيات ظاهرى را حيوة نمىدانى و به اين قسم زندگانى چندان مسرور نيستى ، مىبايد بر طرف شدن اين حيات را هم مرگ ندانى و از آن كراهت نداشته باشى با وجود حيات معنوى كه دارى . بلوهر گفت : اگر به اين زندگانى اعتماد مىنمودم ، و از زوال دين كراهت مىداشتم ، خود را به چنين مهلكه نمىافكندم ، كه به نزد تو
بلوهر و بوذاسف ( به روايت شيخ صدوق وملا محمدباقر مجلسى ) ( فارسى ) — صفحة 82 | ابو طالب مير عابدينى