تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بلوهر و بوذاسف ( به روايت شيخ صدوق وملا محمدباقر مجلسى ) ( فارسى ) — صفحة 78

مساهمون:

ص٧٨
پادشاه گفت : بلكه ترا امر مىكنم كه شب و روز در اين كار باشى و نگذارى كه من به امر ديگر مشغول گردم و دست از اين سخن برندارى ، زيرا اين امر عجيب است كه آن را سهل نمىتوان شمرد و از چنين امر عظيمى غافل نمىتوان شد . بعد از اين سخنان وزير و پادشاه راه نجات پيش گرفته به سعادت ابدى رسيدند . بوداسف گفت : من از انديشهء راه نجات به هيچ امر ديگر مشغول نخواهم شد تا آن را بدست آورم و با خود چنين انديشه كرده‌ام كه در ميان شب ، با تو بگريزم ، هر وقت ارادهء رفتن نمائى . بلوهر گفت : كجا تو را طاقت آن هست كه با من بيائى و كى صبر توانى كرد بر رفاقت و مصاحبت من و حال آنكه مرا خانه و مأوائى نيست و چهارپائى و باربردارى ندارم و مالك نقره و طلائى نيستم . آذوقهء چاشت و شامى با خود برنمىدارم و به غير اين كهنه كه پوشيده‌ام جامه ندارم . در شهرها قرار نمىگيرم مگر اندك زمانى ، و از شهر به شهر مىگردم و هرگز از منزلى گردهء نانى با خود به منزل ديگر نمىبرم . بوذاسف گفت : اميد دارم آن كس كه به تو توانائى و صبر بر اين حال داده است به من نيز كرامت فرمايد . بلوهر گفت : اگر البته مصاحبت مرا اختيار مىكنى و به غير از اين راضى نمىشوى ، مانند آن توانگرى خواهى بود كه دامادى آن مرد فقير را اختيار كرد . بوذاسف گفت : آن قصه را بيان فرما كه چون بوده است . بلوهر گفت :

حكايت ( جوان دولتمند و دختر فقير )

نقل كرده‌اند : جوانى بود از فرزندان اغنيا و دخترعمى داشت