بود . به پادشاه اظهار خيرخواهى و اخلاص مىنمود ، و منتظر فرصت بود كه در محل مناسبى او را نصيحت كند و او را هدايت نمايد و پادشاه با آن كفر و ضلالت در نهايت هموارى و ملايمت بود . پيوسته در مقام رعيتپرورى و اصلاح امور و تفقد احوال ايشان بود .
بعد از مدتى كه حال ميان پادشاه و وزير بر اين منوال گذشت شبى از شبها بعد از آنكه مردم همگى بخواب رفته بودند ، پادشاه با وزير گفت :
بيا سوار شويم و در اين شهر بگرديم ، ببينيم احوال مردم چونست و مشاهده نمائيم آثار بارانهائى كه در اين ايام بر ايشان باريده است .
وزير گفت : بسيار نيك است ، و هر دو سوار شدند . در نواحى شهر مىگشتند . در اثناى سير به مزبله « 1 » رسيدند . نظر پادشاه به روشنى افتاد كه از طرف آن مزبله مىتافت . به وزير گفت : از پى اين روشنائى مىبايد رفت ، تا خبر آن را معلوم كنيم . هر دو پياده شده ، رفتند ، تا به نقبى رسيدند كه از آنجا روشنى مىتافت . مرد درويش بدقيافهاى را ديدند كه جامههاى بسيار كهنه پوشيده ، از جامههائى كه در مزبلهها اندازند .
و متكائى از فضله و سرگين براى خود ساخته بر آن تكيه زده است .
در پيش روى او ابريقى « 2 » سفالين پر از شراب گذاشته و طنبورى در دست گرفته مىنوازد . زنى به زشتى خلقت و بدى هيئت و كهنگى لباس شبيه به خودش در برابرش ايستاده است . هرگاه شراب مىطلبد ، آن زن ساقى او مىشود . هرگاه كه طنبور مىنوازد ، آن زن برايش مىرقصد ، و چون شراب مىنوشد زن او را تحيت مىكند و ثنا مىگويد ، به نوعى كه پادشاهان را ستايش كنند و آن مرد نيز زن خود را تعريف مىكند و
هامش
( 1 ) . زبالهدان .
( 2 ) . آفتابه .