حكايت ( پادشاه و وزير ديندار )
نقل كردهاند : پادشاهى بود در نهايت عقل و فطرت ، و مهربانى داشت با رعيت ، پيوسته در اصلاح ايشان مىكوشيد و به امور ايشان مىرسيد . و آن پادشاه وزيرى داشت ، موصوف به صدق و راستى و صلاح ، و در اصلاح امور رعيت اعانت او مىنمود ، و محل اعتماد و مشورت او بود . وزير در كمال عقل و ديندارى و ورع و پرهيزكارى بود ، و به ترك دنيا راغب و به خدمت علما و صلحا و نيكان بسيار رسيده بود ، و سخنان حق از ايشان فراگرفته بود ، و فضل و بزرگى ايشان را دانسته بود ، و محبت ايشان را به دل و جان قبول كرده بود ، و او را نزد پادشاه قرب و منزلت عظيم بود . و پادشاه هيچ امرى را از او مخفى نمىداشت . وزير نيز با پادشاه بر اين منوال بود ، و ليكن از امر دين و اسرار حكمت و معارف چيزى به او اظهار نمىكرد . بر اين حال سالها با يكديگر گذرانيدند . وزير هرگاه به خدمت پادشاه مىآمد ، به ظاهر سجدهء بتان مىكرد و تعظيم آنها مىنمود و غير آن از امور باطل و لوازم كفر را ارتكاب مىنمود از براى تقيه و حفظ نفس خود از ضرر پادشاه ، و از غايت اشفاق و مهربانى كه به آن پادشاه داشت ، پيوسته از گمراهى و ضلالت او دلگير و غمگين بود ، تا روزى با برادران و ياران خود كه اهل دين و حكمت بودند در باب هدايت پادشاه مشورت نمود . ايشان گفتند : در حذر باش مبادا تأثيرى در او نكند و ضرر به تو و اهل دين تو برساند . پس اگر بدانى كه قابل هدايت هست و سخن تو در او تأثير مىكند ، در امر دين با او سخن بگو و از كلمات حكمت او را آگاه ساز و اگرنه با او سخن مگو كه موجب ضرر او به تو و اهل دين تو مىشود ، زيرا به پادشاهان مغرور نمىبايد شد ، و از قهر ايشان ايمن نمىبايد بود . و بعد از آن پيوسته وزير در اين انديشه