تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بلوهر و بوذاسف ( به روايت شيخ صدوق وملا محمدباقر مجلسى ) ( فارسى ) — صفحة 60

مساهمون:

ص٦٠
نعمت روزگار مىگذرانيد . پس بلوهر گفت : اى پسر پادشاه من اميد دارم كه تو آن مردى باشى كه به غريبان و بيگانگان انس نگيرى و به پادشاهى چند روزه فريب نخورى و من آن‌كس باشم كه براى دانستن صلاح خود طلب كرده باشى ، و من تو را راهنمائى مىكنم ، و احوال دنيا و اهل آن را به تو مىشناسانم و ترا مدد و اعانت مىكنم . بوذاسف گفت : راست گفتى اى حكيم بدرستى كه من همان پادشاه غريبم و تو آن كسى كه من پيوسته در طلب او بودم . پس وصف كن از براى من احوال آخرت را كه به جان خود سوگند مىخورم ، آنچه در باب دنيا گفتى محض صدق و واقع است ، و من نيز از احوال دنيا امرى چند مشاهده كرده‌ام ، كه دانسته‌ام زوال و فناى او را و ترك آن در خاطرم قرار گرفته و در نظرم بسيار حقير و بىقدر شده است . بلوهر گفت : اى پسر پادشاه ترك دنيا كليد درهاى سعادت آخرت است ، هركه طلب آخرت نمايد و درش را كه ترك دنياست بيابد ، به زودى پادشاهى آن نشأه را مىيابد ، و چگونه زهد نورزى در دنيا ، و حال آنكه حق‌تعالى عقلى چنين به تو كرامت كرده است و مىبينى كه دنيا هرچند بسيار باشد جمع كردن آن براى اين بدنهاى فانى است ، و بدن نه ثبات دارد و نه قوام و هيچ ضررى را از خود دفع نمىتواند كرد . گرمى آن را مىگدازد و برودت آن را منجمد مىسازد و بادهاى سموم آن را از هم مىپاشد ؛ و آب غرقش مىكند ، و آفتاب مىسوزاندش . هوا به تحليلش مىبرد و جانوران درنده او را مىدرند ، و مرغان آن را به منقار سوراخ مىكنند و به آهن بريده مىشود ، و به صدمه‌ها در هم مىشكند و قطع نظر از عوارض خارجى ، معجونى است مركب از : بيماريها و دردها و المها و مرضها در گرو اين