حكايت ( آزمودن ياران ) « 1 »
بلوهر گفت : نقل كردهاند : مردى را سه رفيق بود ، كه آن مرد يكى از ايشان را برگزيده بود بر جميع مردم ، و براى خاطر او مرتكب سختيها و شدتهاى بسيار مىشد و براى او خود را به مهلكهها مى - انداخت و شب و روز در كار او مشغول بود ؛ و رفيق دويم در منزلت نزد او از اول پستتر بود ، اما دوست مىداشت او را ، و ملاطفت مىفرمود به او ، و خدمت و اطاعت او مىنمود . هرگز از او غافل نبود .
اما رفيق سيم را جفا مىكرد و حقير مىشمرد و بر خاطرش گران بود آن رفيق ، و از ثروت و مال بهره نداشت ، مگر اندكى . ناگاه آن مرد را واقعهاى رو داد ، كه محتاج به اعانت رفيقان شد . و ميزان غضب پادشاه در رسيدند كه او را به حضور پادشاه برند ، آن مرد پناه برد به رفيق اول و گفت : مىدانى كه من ترا چگونه برگزيده بودم و همگى اوقات خود را صرف تو مىنمودم . امروز روزى است كه مرا احتياج به تو افتاده است چه مدد از تو به من مىتواند رسيد ؟
رفيق گفت : من مصاحب تو نيستم مرا مصاحبان ديگر هستند كه گرفتار ايشانم و امروز ايشان سزاوارترند به من از تو ، ليكن از تو نزد من دو جامه هست كه از آن منقطع نمىتوان شد . شايد آن دو جامه را به تو دهم .
پس آن مرد پناه برد به رفيق دويم و گفت : بر تو معلوم است مكرمت و ملاطفت من نسبت به تو . پيوسته مسرت و شادى ترا طلب مىنمودم و امروز روز احتياج من است به تو ، نزد تو چه نفع هست
هامش
( 1 ) . اين حكايت در نسخهء ملك نيست و بجاى آن سه حكايت ديگر به نام 1 - شاهى كه وكيلى را به مسافرت فرستاد . 2 - ابله خرخر 3 - داستان عجوز و شوهرش آمده است .