تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بلوهر و بوذاسف ( به روايت شيخ صدوق وملا محمدباقر مجلسى ) ( فارسى ) — صفحة 59

مساهمون:

ص٥٩
بوذاسف گفت : اين سخنى است حق و ظاهر ، پس مثلى بفرما براى دنيا كه فريب آن را خورده‌اند و دل بدان بسته‌اند :

حكايت ( پادشاهى مرد غريب )

بلوهر گفت : شهرى بود كه عادت مردم آن شهر آن بود ، مرد غريبى را كه از احوال ايشان اطلاع نداشت ، پيدا مىكردند و بر خود يك سال پادشاه و فرمانروا مىكردند ، و آن مرد چون بر احوال ايشان مطلع نبود گمان مىبرد هميشه پادشاه ايشان خواهد بود . چون يك سال مىگذشت او را از شهر خود عريان و دست خالى و بىچيز بدر مىكردند و به بلا و مشقتى مبتلا مىشد كه هرگز به خاطرش خطور نكرده بود و پادشاهى در آن مدت موجب و بال و اندوه و مصيبت او مىگرديد . پس اهل آن شهر در يك سال مرد غريبى را بر خود امير و پادشاه كردند . آن مرد به فراستى كه داشت ، ديد كه در ميان ايشان بيگانه و غريب است ، به اين سبب به ايشان انس نمىگرفت و طلب نمود مردى را كه از مردم شهر خودش بود و از احوال اهل آن شهر باخبر بود ، در باب معاملهء خود با اهل آن شهر به او مصلحت كرد . آن مرد گفت : بعد از يك سال تو را از اين شهر بيرون خواهند كرد ، و به فلان مكان خواهند فرستاد . صلاح تو آنست كه آنچه مىتوانى و استطاعت دارى از اموال و اسباب خود در اين عرض سال بيرون فرستى ، به آن مكان كه تو را بعد از سال به آنجا خواهند فرستاد ، كه چون به آنجا روى اسباب عيش و رفاهيت تو مهيا باشد و هميشه در راحت و نعمت باشى . پس پادشاه بفرمودهء آن شخص عمل نمود و چون سال بگذشت و او را از شهر بيرون كردند ، از احوال خود منتفع شد ، و به عيش و