مرواريد و ساير جواهر .
پس امر فرمود تابوتهاى طلا را گشودند . اهل مجلس از كثافت و ذلت آنچه در اندرون آنها بود بر خود بلرزيدند و از گند و تعفن آنها متأذى شدند . پادشاه گفت : اين دو تابوت مثل قومى است كه زينت يافته است ظاهر ايشان به جامه و لباس و باطن ايشان مملو است از انواع بديها از جهل و كورى و دروغ و ظلم و ساير اقسام شرارت كه بسى رسواتر و شنيعتر و بدنماتر است از اين مردارها .
پس همهء وزرا و اشراف گفتند : منظور شما را يافتيم و خطاى خود را فهميديم و پند گرفتيم اى پادشاه .
بلوهر گفت : اين بود مثل تو اى پسر پادشاه ، در آن تحيت و اكرامى كه مرا فرمودى . پسر پادشاه تكيه زده بود . چون اين سخن را شنيد ، راست نشست و گفت : زياده كن مثل را براى من اى حكيم .
بلوهر گفت : دهقان بيرون مىآورد تخم نيكوئى را براى كاشتن ، چون كفى از آن برگرفت و پاشيد ، بعضى از آن دانهها بر كنار راه مىافتد و بعد از اندك زمانى ، مرغان آن را مىربايند و بعضى بر سنگى مىافتد كه اندك خاكى بر روى آن است . پس سبز مىشود و به حركت مىآيد . چون ريشهاش به سنگ رسيد ، خشك و باطل مىگردد و بعضى از آن بر زمين پرخارى مىافتد كه چون مىرويد ، خوشه مىكند و نزديك مىرسد به بار دادن . خارها بر آن مىپيچد و آن را ضايع و باطل مىكند و آنچه از آن تخم بر زمين افتاد كه پاك است ، هرچند اندكى باشد سالم مىماند و نيرومند مىگردد .
اى پسر پادشاه دهقان مثل حامل حكمت است و تخم مثل انواع سخنان حكمت . اما آنچه افتاد بر كنار راه و مرغان آن را مى - ربايند ، مثل آن سخنى است كه بر گوش خورد و در دل اثر نكند و اما آنچه بر سنگ افتاد و سنگ ريشهاش را خشك كرد ، مثل آن سخنى
بلوهر و بوذاسف ( به روايت شيخ صدوق وملا محمدباقر مجلسى ) ( فارسى ) — صفحة 54
مساهمون: ابو طالب مير عابدينى
ص٥٤