است كه كسى آن را بشنود و خوش آيد او را . دل به او بدهد . دريابد و بفهمد آن را . اما ضبط آن ننمايد و مالك آن نشود و اما آنچه روئيد و خار آن را باطل كرد ، مثل سخنى است كه شنونده آن را دريابد و ضبط نمايد و چون هنگام آن شود كه به آن عمل نمايد خار و خاشاك شهوات و خواهشهاى نفسانى او را مانع گردد ، از عمل نمودن به آن حكمت ، آن حكمت را باطل نمايند و اما آنچه سالم ماند و ببار آيد ، مثل سخنى است كه عقل آن را دريابد و حافظه آن را ضبط نمايد و عزم نيكو آن را جارى ساخته به عمل آورد و اين در وقتى مىشود كه ريشهء شهوات و خواهشها و صفات ذميمه را از دل بر كنده باشد و مصفا كرده باشد ، نفس خود را از بديها .
بوداسف گفت : اى حكيم ، من اميد دارم آن تخم حكمتى كه در دل من كشتى ، از آن قسمى باشد كه نمو كند و سالم باشد و نفع دهد و آفت نداشته باشد . پس مثلى براى دنيا و فريب خوردن اهل دنيا بيان فرما .
حكايت ( مرد و فيل مست )
بلوهر گفت : شنيدهام كه مردى را فيل مستى در قفا بود و آن مىگريخت و فيل از پى آن مىشتافت تا به او رسيد . آن مرد مضطر شد و خود را در چاهى آويخت و دو شاخ در كنار آن چاه روئيده بود .
در آنجا چنگ زد و پاهاى او بر سر مارى چند « 1 » واقع شد كه در ميان آن چاه سر برآورده بودند . چون به آن دو شاخ نظر كرد ، ديد : دو موش بزرگ مشغولند به كندن ريشههاى آن دو شاخ ، يكى سفيد و ديگرى سياه . چون نظر به زير پاى خود كرد ، ديد : چهار افعى از سوراخهاى
هامش
( 1 ) . در كليله و دمنه : چهار مار ، ص 56 .