تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بلوهر و بوذاسف ( به روايت شيخ صدوق وملا محمدباقر مجلسى ) ( فارسى ) — صفحة 52

مساهمون:

ص٥٢

حكايت ( پادشاه و برادر )

پادشاهى در بعضى از آفاق به خير و خوبى معروف بود . روزى با لشكر خود به راهى مىرفت . در عرض راه دو كس را ديد كه جامه‌هاى كهن پوشيده بودند و اثر فقر و درويشى بر ايشان ظاهر بود . چون نظرش بر ايشان افتاد ، از مركب فرود آمد و ايشان را تحيت فرمود و با ايشان مصافحه « 1 » كرده و چون وزرا اين حال را مشاهده نمودند ، بسيار غمگين شدند و به نزد برادر پادشاه آمدند . چون بسيار جرأت داشت در خدمت پادشاه در سخن گفتن و گفتند : كه امروزه پادشاه خود را خوار و خفيف كرد و اهل مملكت خود را رسوا كرد . خود را از مركب انداخت براى مرد پست بيقدر ، سزاوار آنست كه او را ملامت نمائى بر اين عمل كه ديگر چنين كارى نكند . برادر پادشاه به گفتهء وزرا عمل نمود . پادشاه را ملامت كرد . پادشاه در جواب سخنى گفت . او را معلوم نشد كه به سمع رضا شنيد ، يا از سخن او رنجيد و برادر به خانهء خود بازگشت . تا چند روز بر اين گذشت . پس پادشاه امر كرد منادى خود را ، كه او را منادى مرگ مىگفتند ، تا نداى مرگ در خانهء برادر دهد . طريقهء آن پادشاه آن بود كه هر كرا ارادهء كشتن او داشتند ، چنين مىكردند . پس از اين ندا نوحه و شيون در خانهء برادر پادشاه بلند شد و او جامهء مرگ پوشيده ، به در خانهء پادشاه آمد و مىگريست و موى ريش خود را مىكند . چون پادشاه مطلع شد ، او را طلب نمود . چون حاضر شد ، بر زمين افتاد و فرياد واويلاه و وا مصيبتاه برآورد . دو دست خود را بلند كرد به تضرع و زارى . پادشاه او را بنزد خود خواند و گفت : اى بىخرد جزع مىنمائى از منادى كه ندا كرده
هامش
( 1 ) . مصافحه : دست دادن .
بلوهر و بوذاسف ( به روايت شيخ صدوق وملا محمدباقر مجلسى ) ( فارسى ) — صفحة 52 | ابو طالب مير عابدينى