شوق آن چيزى كه ميان من و او حايل شدهاى ، به حدى كه هيچ خيالى ديگر به غير آن ندارم و دل من به هيچ امر ديگر الفت نمىگيرد . اى پدر مرا از اين زندان خلاصى ده و بگو كه در بيرون رفتن من چه مفسده دانستهاى تا از آن احتراز نمايم و رضاى ترا اختيار نمايم .
چون پادشاه از پسر اين سخنان را استماع نمود ، دانست كه او از حقيقت احوال آگاه شده است و حبس و منع او موجب زيادتى حرص او بر خلاصى مىشود .
پادشاه گفت : اى پسر مطلب من از منع كردن تو اين بود كه آزارى به تو نرسد و چيزى كه مكروه طبع تو باشد ، به نظر تو درنيايد . و نبينى ، مگر چيزى را كه موافق طبع تو باشد . نشنوى ، مگر چيزى را كه باعث سرور و خوشحالى تو شود و هرگاه خواهش تو در غير اينست ؟
من هيچ چيز را بر رضاى تو اختيار نمىكنم . پس امر كرد پادشاه ، كه پسر را سوار كنند با نهايت زينت و دور كنند از راه او هر امر ناخوشى و قبيحى را و در تمام راه براى او اسباب لعب و طرب را از دف و نى و غير آنها مهيا كنند . پس چنين كردند و او سوار شد و بعد از آن بسيار سوار مىشد .
حكايت ( جستجوى بوذاسف )
روزى كه موكلان از او غافل شدند ، بر راهى عبور « 1 » نمود و دو كس را از گدايان كه يكى از آنها بدنش ورم كرده و رنگش زرد شده بود و آب و رنگش رفته بود و منظرش بسيار قبيح شده بود و ديگرى نابينائى بود و كسى دست او را گرفته به راه مىبرد .
چون پسر پادشاه ايشان را ديد ، بر خود بلرزيد و از حال ايشان
هامش
( 1 ) . در نسخهء ملك : به شهر سوبلاط آمد .