تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بلوهر و بوذاسف ( به روايت شيخ صدوق وملا محمدباقر مجلسى ) ( فارسى ) — صفحة 46

مساهمون:

ص٤٦
در خدمت او مردى بود كه از ساير خدمتكاران مهربانتر بود نسبت به او ، و پسر پادشاه به او انس زياده از ديگران داشت و اميد داشت كه اين خبر از او معلوم كند . پس ملاطفت و مهربانى را نسبت به او زياده كرد و شبى از شبها با نهايت هموارى و ملايمت با او آغاز سخن گفتن كرد و گفت : تو مرا به منزلهء پدرى و مخصوص‌ترين مردمى به من و بعد از آن سخن را گاه از روى تطميع و گاه از تهديد مىگفت . تا آنكه گفت : گمان من آنست كه پادشاهى بعد از پدر به من تعلق خواهد داشت و در آن حال تو نزد من يكى از دو حال خواهى داشت : يا منزلت و قرب تو نزد من از همه كس بيشتر خواهد بود يا بدحال‌ترين مردم خواهى بود نزد من . آن مرد گفت : به چه سبب من خوف اين داشته باشم كه بدترين مردم باشم نزد تو ؟ گفت : اگر چيزى از تو بپرسم و حقيقت آن را به من نگوئى و از ديگران معلوم من شود به بدترين عقابها كه بر آن قادر باشم ، از تو انتقام بكشم . آن مرد آثار صدق از فحاوى كلام پسر پادشاه استنباط نمود و يافت كه وفا به وعدهء خود خواهد نمود ، پس حقيقت حال را تمام از گفتهء منجمان و سبب منع كردن پدر او را ، از بيرون - رفتن و از مردم بيگانه نزد او آمدن عرض نمود . پسر پادشاه او را شكر فرمود و تحسين نمود و اين سر را اخفا كرد تا روزى كه پدر نزد او آمد . گفت : اى پدر اگرچه من كودكم ، اما به تحقيق مىدانم و مىبينم خود را و اختلاف احوال خود را ، و مىدانم پيوسته در اينجا نخواهم ماند و تو نيز بر اين منوال پايدار نخواهى ماند . زود باشد كه روزگار ترا از خود بگرداند . اگر مراد تو اينست كه امر فنا و زوال و نيستى را از من مخفى دارى ، اين امر بر من پوشيده نيست و اگر حبس كرده مرا از بيرون رفتن و مانع شده مرا از آميزش مردم كه تا مشتاق نشود نفس من به غير اين حالت كه دارم ، پس بدان كه نفس من بىقرار است از