تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بلوهر و بوذاسف ( به روايت شيخ صدوق وملا محمدباقر مجلسى ) ( فارسى ) — صفحة 50

مساهمون:

ص٥٠

حكايت ( بلوهر زاهد )

اين خبر به مردى رسيد از اهل دين و عبادت كه او را بلوهر مىگفتند در زمين سرانديب ، و آن مردى بود ، عابد و حكيم و دانا . پس به دريا نشست و به جانب سولابط آمد و قصد در خانهء پسر پادشاه كرد و لباس اهل عبادت را از خود انداخت و در زى تجار برآمد و آمدوشد مىكرد به در خانهء پسر پادشاه تا آنكه شناخت جماعتى را كه دوستان و ياران پسر پادشاه بودند و نزد او تردد « 1 » داشتند . چون بر حكيم ظاهر شد آن مرد كه صاحب سر پسر پادشاه بود ، تقربش نزد او زياده از ديگران است ، سعى در آشنائى نمود و در خلوت به او گفت : من مردىام از سوداگران سرانديب و چند روز است به اين ولايت آمده‌ام و متاعى دارم بسيار گرانبها و بسيار نفيس و صاحب قدر و محل اعتقاد ، مىخواستم كه آن را به او اظهار كنم . ترا براى اظهار اين معنى پسنديدم و متاع من بهتر است : از گوگرد احمر كه اكثير است و كور را بينا مىكند و كر را شنوا مىگرداند و دواى همه دردهاست و از ضعف آدمى را به قوت مىآورد و از ديوانگى حفظ مىكند و بر دشمن يارى مىدهد و كسى را سزاوارتر نديدم به اين متاع از اين جوان كه پسر پادشاه است . اگر مصلحت دانى وصف اين متاع را نزد او ذكر كن اگر متاع من به كار او آيد ، مرا به نزد او ببر تا به او بنمايم كه اگر او متاع مرا بيند ، قدرش را خواهد دانست . آن مرد به حكيم گفت : تو سخنى مىگوئى كه ما هرگز از كسى اين نوع سخن نشنيده‌ايم و نيكو و عاقل مىنمائى و ليكن مثل ما تا حقيقت چيزى را نداند ، نقل نمىكند . تو متاع خود را به من بنما اگر قابل عرض دانم به خدمت
هامش
( 1 ) . تردد : دودل شدن و آمدوشد كردن .
بلوهر و بوذاسف ( به روايت شيخ صدوق وملا محمدباقر مجلسى ) ( فارسى ) — صفحة 50 | ابو طالب مير عابدينى