تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بلوهر و بوذاسف ( به روايت شيخ صدوق وملا محمدباقر مجلسى ) ( فارسى ) — صفحة 48

مساهمون:

ص٤٨
پرسيد . گفتند : كه صاحب ورم دردى در اندرون دارد كه اين حالت در او ظاهر شده است و آن ديگر آفتى به ديد [ ه ] هاى او رسيده است و نورش بر طرف شده است . پرسيد : آيا اين كوفتها و علتها در ميان مردم بسيار مىباشد ؟ گفتند : بلى . گفت : آيا كسى هست كه از اين بلاها ايمن باشد ؟ گفتند : نه . پس در آن روز غمگين و محزون و گريان به خانه باز آمد . بزرگى و پادشاهى پدرش در نظر او بسيار سهل شده بود و چند روز در اين حال و انديشه بود . بعد از چند روز ديگر كه سوار شد در اثناى راه مرد پيرى را ديد كه از پيرى منحنى شده بود ، و حياتش متغير گرديده و موهايش سفيد شده بود و رنگش سياه شده و پوستهاى بدنش در هم كشيده شده ، گامها را كوتاه مىگذاشت از ضعف پيرى . از ديدن او بسيار متعجب شد و از حال او پرسيد . گفتند : اين حالت پيرى است . گفت : در چند وقت آدمى به اين مرتبه مىرسد . گفتند : درصد سال يا مثل آن . پرسيد : بعد از اين ديگر چه حال مىباشد . گفتند : مرگ . گفت : آدمى آنچه از عمر خواهد براى او ميسر نيست ؟ گفتند : نه . بلكه در اندك وقتى به اين حال مىشود كه مىبينى . پسر پادشاه گفت : ماه سى روز است و سال دوازده ماه است و انقضاى عمر صد سال است ، پس چه زود تمام مىكند روز ماه را و چه زود به آخر مىرساند ماه سال را و چه بسرعت فانى مىگرداند سال عمر را . پس به خانه بازگرديد و اين سخن را مكرر مىگفت و در تمام شب