سنت در ميان ايشان و در جميع ممالك هند . قليلى از عباد اهل دين ماندند كه نخواستند از آن بلاد بيرون روند و غايب و مختفى شدند ، شايد قليلى از مردم را كه قابل دانند ، هدايت نمايند .
حكايت ( بوذاسف و معلم )
پس بزرگ شد پسر پادشاه و نشو و نما كرد با نهايت قوت و قدرت و حسن و جمال و عقل و علم و كمال ، و ليكن هيچچيز از آداب به او تعليم ننموده بودند ، مگر چيزى چند كه پادشاهان به آن محتاج مىباشند : از آداب ملوك و ذكر مرگ و زوال و فنا و نيستى نزد او مذكور نساخته بودند و حقتعالى به آن پسر از دانش و دريافت و حفظ مرتبهاى كرامت فرموده بود كه عقلها در آن حيران بود و مردم از آن تعجب مىنمودند و پدر او نمىدانست كه از اين حالت و مرتبهء پسر خوشحال باشد يا آزرده ؟ زيرا مىترسيد كه فهم و قابليت باعث حصول آن امرى شود كه منجم دانا در شأن او خبر داده بود . پس چون به فراست دريافت كه او را در آن شهر محبوس كردهاند و از بيرون رفتن او مضايقه مىكنند و از گفت و شنيد مردم بيگانه او را منع مىنمايند و پاسبانان به حراست و حفظ او قيام نمودهاند ، شكى در خاطر او بهم رسيد و در سبب آن حيران ماند و در خاطر خود گفت : كه اين جماعت صلاح مرا بهتر مىدانند و چون سن و تجربهاش زياده شد و عملش افزونتر شد ، با خود انديشه كرد كه اين جماعت را بر من فضيلتى در عقل و دانائى نيست و مرا در امور تقليد ايشان سزاوار نيست . پس اراده كرد كه چون پدرش به نزد او آيد ، امر را از او بپرسد . انديشه كرد كه البته اين امر از جانب پدر من است و او مرا بر اين سر مطلع نخواهد كرد . بايد از كسى معلوم كنم كه اميد استكشاف اين امر از او داشته باشم .