مخفى شدند .
حكايت ( پادشاه و دو عابد )
پادشاه روزى به عزم شكار بيرون رفت . چشمش بر دو شخص افتاد . از دور امر به احضار ايشان فرمود . چون بياوردند ايشان را ، دو عابد بودند . به ايشان گفت : چرا از بلاد من بيرون نرفتهايد ؟ گفتند :
رسولان تو امر ترا به ما رسانيدند و اينك ما عزم بيرون رفتن داريم .
پادشاه گفت : چرا پياده مىرويد ؟ ايشان گفتند : ما مردم ضعيفيم ، چهارپا و توشه نداريم . به اين سبب دير از ملك تو بيرون رفتهايم .
پادشاه گفت : كسى كه از مرگ مىترسد ، چنين شتاب مىكند در بيرون - رفتن و بىتوشه و مركب ؟
ايشان گفتند : از مرگ نمىترسيم ، بلكه سرور و روشنى چشم ما در مرگ است .
پادشاه گفت : چگونه از مرگ نمىترسيد و حال آنكه خود مىگوئيد رسولان تو آمدند و وعدهء كشتن به ما دادند و ما اينك عزم بيرون رفتيم ؟ همين است گريختن از مرگ ؟
ايشان گفتند : گريختن ما از مرگ نه ترس مرگ است ، گمان مبر كه از تو مىترسيم و ليكن از آن مىگريزيم كه مبادا خود بدست خود ، خود را بكشتن دهيم و نزد خدا معاقب گرديم .
پس پادشاه در غضب شد و فرمود آن دو عابد را به آتش سوختند و امر كرد به گرفتن عابدان و اهل دين در مملكت خود و فرمود هر كجا ايشان را بيابند ، به آتش بسوزانند . رئيسان بتپرستان همگى همت خود را مصروف كردند ، بر طلب عباد و زهاد و جمعى كثير از ايشان را به آتش سوختند و به اين سبب شايع شد در مملكت هند كه مردگان خود را به آتش بسوزانند تا امروز باقىمانده است اين