خواب نكرد و او دل زنده پاك و عقل مستقيمى داشت . به فكر امرى كه مىافتاد ، غافل نمىشد و فراموش نمىكرد ، به اين سبب حزن و اندوه بر او غالب شد و دل بر ترك دنيا و خواهشهاى دنيا گذاشت و با آن حال ، با پدر خود مدارا مىكرد و حال خود را از او مخفى مىداشت و ليكن هركه سخنى مىگفت ، گوش مىداد . شايد سخنى بشنود كه موجب هدايت او باشد .
پس روزى خلوت كرد با آن شخص كه راز خود را از او پرسيده بود . از او پرسيد : آيا كسى را مىشناسى كه حال او غير حال ما باشد و طريقهء ديگر غير طريقهء ما داشته باشد ؟ آن مرد گفت : بلى ، جماعتى بودند كه ايشان را عباد مىگفتند . ترك دنيا و طلب آخرت مىكردند و ايشان را سخنان و علمها بود كه ديگران آشناى آنها نبودند و ليكن با ايشان عناد ورزيدند و دشمنى كردند و ايشان را به آتش سوختند و پادشاه همگى ايشان را از ملك بيرون كرد و معلوم نيست كسى از ايشان در بلاد ما ظاهر باشد ، زيرا از ترس پادشاه خود را پنهان كردهاند و انتظار فرج مىكشند كه تا چون به عنايت الهى امر دين رواج گيرد ، ظاهر شوند و خلق را هدايت نمايند و پيوسته دوستان خدا در زمان دولتهاى باطل چنين بودهاند و سنت و طريقهء ايشان همين بوده است .
پس پسر پادشاه دلش بسيار تنگ شد براى اين خبر و حزن و اندوه او به طول كشيد و مانند كسى بود كه چيزى گم كرده باشد كه بدون آن چيز چاره نداشته و در تفحص آن باشد و آوازهء عقل و علم و كمال و تفكر و تدبر و فهم و زهد و ترك دنياى آن پسر در اطراف عالم منتشر شد و اين خبر . . .
بلوهر و بوذاسف ( به روايت شيخ صدوق وملا محمدباقر مجلسى ) ( فارسى ) — صفحة 49
مساهمون: ابو طالب مير عابدينى
ص٤٩