بيادش آمد سخن آن مرد كه مىگفت : من شكاف سخن را مىبندم . او را طلب كرد و گفت : تو مىگفتى من رخنهء سخن را سد مىكنم . آن مرد گفت : مگر به اينگونه چيزى محتاج شدهاى ؟ وزير گفت : من مصاحب اين پادشاه بودم پيش از پادشاهى و در زمان سلطنت و فرمانروائى .
در اين مدت دلگيرى از من بهم نرسانيد . زيرا مىدانست كه من خير - خواه و مشفق اويم و در همهء امور خير او را بر خير خود اختيار مىكنم .
و ليكن اين روز او را از خود بسيار منحرف يافتم و گمان ندارم بعد از اين با من بر سر شفقت آيد . آن مرد گفت : براى اين امر هيچ سببى و علتى گمان مىبرى ؟ گفت : بلى . ديشب مرا طلبيد و آنچه گذشته بود ، نقل كرد . آن مرد گفت : اكنون رخنهء سخن را دانستم و آن رخنه را سد مىكنم كه فسادى از آن حاصل نشود ان شاء اللّه .
بدان اى وزير كه پادشاه گمان برده است كه مىخواهى پادشاه دست از سلطنت بردارد و تو پادشاهى را بعد از او متصرف شوى ، چارهاش آنست كه چون صبح شود ، جامهها و زينتهاى خود را بيندازى و كهنهترين لباس عبادتكنندگان را بپوشى و موى سر خود را بتراشى و به اين حال به در خانه پادشاه روى . پادشاه ترا خواهد طلبيد و از علت اين فعل از تو مىپرسد . جواب بگو : همان چيزى است كه ديروز مرا به آن مىخواندى و سزاوار نيست كسى چيزى را براى دوست و مصاحب خود بپسندد و خود با آن موافقت ننمايد و بر مشقت آن صبر نكند . گمان من آنست كه آنچه ديروز به او دعوت نمودى ، محض خير و صلاح است و بهتر است از اين حالى كه داريم . اى پادشاه من مهيا شدهام هر وقت اراده مىفرمائى ، برخيز كه متوجه آن كار شويم .
وزير بفرمودهء آن مرد عمل نمود و به سبب آن از دل پادشاه بدر رفت ، آنچه به او گمان برده بود . پس پادشاه امر فرمود ، جميع عباد را از بلاد او بيرون كنند و وعيد كشتن نمود ايشان را . همگى گريختند و
بلوهر و بوذاسف ( به روايت شيخ صدوق وملا محمدباقر مجلسى ) ( فارسى ) — صفحة 43
مساهمون: ابو طالب مير عابدينى
ص٤٣