تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بلوهر و بوذاسف ( به روايت شيخ صدوق وملا محمدباقر مجلسى ) ( فارسى ) — صفحة 42

مساهمون:

ص٤٢
پادشاهى كنم و به اهل عبادت بپيوندم ، پس هرگاه اين سخن را با وزير مىگوئى از شادى و سرور به اين اراده راستى سخن من بر تو ظاهر مىگردد و اين تدبير را براى اين كردند كه رقت قلب او را مىدانستند . در هنگام ذكر فناى دنيا و مرگ ، و مىدانستند كه اهل دين و عبادت را تواضع بسيار مىكند و محبت بسيار به ايشان دارد . پس چنين گمان بردند كه از اين راه بر وزير ظفر مىيابند . پادشاه گفت اگر من از وزير چنين حالى مشاهده كنم ديگر با او سخن نگويم و جزم كنم به راستى تو . پس وزير به خدمت پادشاه آمد . پادشاه گفت : تو مىدانستى كه چه مقدار حرص داشتم بر جميع دنيا و طلب ملك و پادشاهى ، در اين وقت ياد كردم ايام گذشتهء خود را و هيچ نفعى از آن با خود نمىيابم و مىدانم آينده نيز مثل گذشته خواهد بود و عن‌قريب همگى زايل خواهد شد و در دست من چيزى نخواهد ماند و اكنون اراده دارم كه از براى آخرت سعى تمام نمايم . مثل آن سعى كه براى تحصيل دنيا مىكردم و مىخواهم با اهل عبادت ملحق شوم و پادشاهى را به اهلش واگذارم . اى وزير رأى تو در اين باب چيست ؟ پس وزير از استماع اين سخنان رقت عظيم كرد . و گفت : اى پادشاه آنچه باقيست و زوال ندارد اگرچه به دشوارى بدست آيد ، سزاوار است طلب كردن و هرچه فانى است اگرچه آسان بدست آيد سزاوارتر است ترك كردن . اى پادشاه نيكورايى ديده‌اى و اميدوارم كه حق‌تعالى براى تو شرف دنيا و آخرت را جمع كند . پس اين سخن گران آمد بر پادشاه و كينهء او را در دل گرفت . اما اظهار نكرد و ليكن وزير آثار گرانى طبع و انحراف مزاج از چهرهء پادشاه استنباط نمود و به خانهء خود غمگين بازگشت و ندانست كه سبب اين واقعه چه بود ؟ و كى اين مكر را براى او ساخته بود و فكرش به چارهء اين كار نمىرسيد . پس تمام شب از دلگيرى و تفكر خوابش نبرد . پس