امرى از امور او سستى و تكاهل نمىورزيد و هيچ كارى از كارهاى او را ضايع و مهمل نمىگذاشت و با اين حال مرد لطيف الطبع خوش - زبانى بود و به خير و خوبى معروف و همگى رعيت از او خوشنود و او را دوست مىداشتند و ليكن مقربان پادشاه حسد او را مىبردند و بر او تفوق مىطلبيدند و قرب و منزلت او نزد پادشاه بر طبع ايشان گران بود .
حكايت ( وزير و مرد زمينگير )
روزى از روزها پادشاه به عزم شكار بيرون رفت و آن وزير در خدمت او بود پس وزير در ميان دره به مردى رسيد كه زمينگير شده و در پاى درختى افتاده بود و ياراى حركت نداشت . وزير از حال او سؤال نمود . گفت : جانوران درنده مرا ضرر رسانيدهاند و به اين حال افكندهاند . وزير بر او رقت كرد . آن مرد گفت : اى وزير مرا با خوددار و محافظت نماى ، زيرا از من نفع عظيم خواهى يافت . وزير گفت : كه من ترا محافظت مىكنم ، هرچند اميد نفعى از تو نباشد . و ليكن بگو چه منفعت از تو متصور است كه مرا به آن وعده مىكنى ؟ آيا كارى مىكنى ؟ يا عملى دارى ؟ آن مرد گفت : من رخنهء سخن را مىبندم .
كه از آن فسادى بر صاحبش مترتب نشود . پس وزير به سخن او اعتمادى ننمود و امر فرمود او را به خانه بردند و معالجه نمودند تا آنكه بعد از زمانى امراء پادشاه شروع در حيله كردند براى دفع وزير ، و تدبيرها نمودند تا اينكه رأى همگى بر اين قرار گرفت كه در پنهانى يكى از ايشان به پادشاه گفت : اين وزير طمع دارد در هلاك تو كه بعد از تو پادشاه شود و پيوسته احسان و نيكى به مردم مىكند و تهيهء اين مطلب را درست مىكند و اگر خواهى كه صدق اين مقال بر تو ظاهر گردد به وزير بگو : كه مرا اين اراده سانح شده است كه ترك