به آن مرتبه نرسيده باشد . در زمين هندو همگى منجمان بر اين سخن اتفاق كردند ، الا يكى از منجمان كه گفت : گمان من اينست ، اين شرف و بزرگى كه در طالع اوست . نيست مگر بزرگى و شرف آخرت و گمان مىبرم كه پيشواى اهل دين بوده باشد و در مراتب اخروى صاحب درجات عاليه شود ، زيرا اين شرافتى كه در طالع او مىبينم ، به شرافتهاى دنيا نمىماند .
پس پادشاه از اين سخن بسيار محزون شد نزديك بود كه شادى او به حصول آن فرزند به اندوه مبدل گردد « 1 » . منجمى كه اين سخن از او صادر شد ، نزد پادشاه از همهء منجمان راستگوتر و داناتر بود . پس امر كرد شهرى را براى آن پسر خالى كردند و جمعى را كه اعتماد بر ايشان داشت ، از دايگان و خدمتكاران براى او مقرر و سفارش نمود به ايشان ، كه در ميان خود سخن مرگ و آخرت و اندوه و مرض و فنا و زوال مذكور نسازند تا آنكه زبان ايشان به ترك اين سخنان معتاد شود و اين معانى از خاطر ايشان محو گردد و امر كرد ايشان را كه چون آن پسر به حد تمييز رسد ، از اين باب سخنان نزد او نگويند ، مبادا در دل او تأثير كند و به امور دين و عبادت راغب گردد و مبالغهء تمام در اجتناب از اين قسم سخنان به خدمتكاران نمود تا به حدى كه هريك را به ديگرى جاسوس و نگهبان كرد .
در آن هنگام خشم پادشاه بر اهل دين و عبادت زياده شد ، از ترس آنكه مبادا پسر او را به جانب خود راغب گردانند و آن پادشاه را وزيرى بود كه جميع تدابير سلطنت را متحمل گرديده بود و با او خيانت نمىكرد و بر خيرخواهى او هيچچيز را اختيار نمىنمود و در هيچ
هامش
( 1 ) . در نسخهء ملك آمده است : اين طفل از نظر نسك و عبادت از اعلام علم خواهد شد پادشاه بخشم آمد و امر به تبعيد عباد و زهاد كرد .